دکتر شریعتی


در باغ « بی برگی » زادم
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
«دکتر علی شریعتی»

تو و خداوند، نه تو و مردم
مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

خدایا
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

چقدر این قفس برایم تنگ است
من تاب تنگنا ندارم!
کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد
و جد مرا از گورش نجات داد و برد؟
به آسمان برد
به جانب غرب برد
آه !کی خواهد آمد؟
که بیاید و فرزند او را نیز
که در این تنگنای گور رنج میبرد رها کند
نجاتش دهد و به جانب غرب برد
به جانب آزادی
به سوی افق های باز و آزاد و مهربان
غرب ای بهشت موعود ما!
آیا به نجات من هم میاندیشی؟
دفترهای سبز

بهترین فرشته ها همین شیطان بود.مرد و مردانه ایستاد
 و گفت: سجده نمیکنم تو را سجده می کنم  اما این
 آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این
موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و
بهشت و پرستش و عظمت وبزرگواری و آخرت و  وحق
 شناسی ومحبت و همه چیز را فراموش می کندسجده نمی کنم
نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را به چه کثافتی کشانده اند
مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و درد منشانه میکشند

نیایش/ علی شریعتی




خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.

قسمتی از نیایش-  علی شریعتی

تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من ،از آوردن برق امیدی در نگاه من ،از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است .

   
تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو ،زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است ،از شادی توست که من در دل می خندم،از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم . نمی توانم خوب حرف بزنم . نیروی شگفتی را که در زیر کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب،دریاب.

من ترا دوست دارم ،همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام بر این دوستی شهادت می دهند،شاهد بوده اند و شاهد هستند.
آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است ،آینده تو تنها آرزوی من است.

اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان و جاودان آسیب نا پذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

-----------------------------------------

 
خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.

خدایا: تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

خدایا: مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته است و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هر کس از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار، تا، به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.
خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
 
خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
 
خدایا:رشدعقلی وعلمی، مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
 
خدایا:مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
 
خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
 
خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا:مرا در ایمان  اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.
خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا:به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری درسکوت؛ دین،بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ قناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت؛ و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن

نیایش شریعتی
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گشتاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش

دست نوشته های دکتر شریعتی
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم. وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من اغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن!

چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است!
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یك تكه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!

چشمان سیاه
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم
شاعر از کوچه ی عشق گذشت لیک شعری نسرود ..نه که معشوقه نداشت نه که سرگشته نبود.. سال ها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود!!! 
انگاه که وازه ی عشق رابر قلبم نوشتی سواد نداشتم ولی به دستانت اعتماد داشتم...حال سواد دارم ولی اما دیگر به چشمان خود هم اعتماد ندارم...!!!          

کس با زبان دلم آشنا نیست

چه امید بندم در ابن زندگانی
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از ان لبان کام گیرد؟

مقایسه عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟
اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان !
آشنا یعنی همخانه« من » در دیار «تنهایی » ، هم میهن من در سرزمین غربت

من دیگر ناله نمی کنم
نه
من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است
می خواهم فریاد بزنم!
اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است

پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی
کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم
دردم ، درد “بی کسی” بود

مگر نه حرفهایی هست برای نگفتن ، غیر از حرفهایی که نمی توان گفت یا خوب نیست گفتنش یا…نه! حرفهایی هست برای نگفتن وارزش عمیق هر کس حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
وکتاب هایی هست برای ننوشتن ومن اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم وخود به کلبه بی در وپنجرهای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.
جلد سوم ،جلد مشکلی است،ازهمه ی راه ها وبی راهه هایی که تا کنون آمده ام صعب تر وسخت تر است …باید خود را برای آغاز چنین سفری آماده کنم قدرت تحمل وصبرم را افزون تر سازم وپس از همه ی کوشش ها وتمرین ها از خداوند نیز یاری توفیق بخواهم.
و شما ای مردم ! ای دوست من ، خویشاوند من ، ای خواننده ی عزیز نوشته های من ! ای که سال ها است چشم به نوک این قلم دوخته اید تا از آن سخن بشنوید ، تا، نگاه تان قدم به قدم ، کلمه به کلمه رفتن آن را دنبال کند و از هر جا می گذرد ، به هر جا می رود پا بر جای پای آن بنهد وهمه جا را بدرقه کند ، شما از یک تصویر ، تصویر در قالب گرفته ی بر دیوار چه می خواهید ؟ قابی که بر حرم دیوار میخکوب شده است ، چشمی که بر سنگ قبر شهید گمنامی برای ابد ثابت مانده است ؟
وشما ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت وشما ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت .
وشما ای کسانی که هرگاه که حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم، پس از این مرا کمتر خواهید دید

نمیتوانم سکوت را تحمل کنم نمیتوانم چیزی بگویم ولی ساکت خواهم ماند .
اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل می کند
و میداند که از آن پس آرامش است و نجات و خسته از رنج زندگی که
«
جز احتضاری که یک عمر به طول میانجامد هیچ نیست »
سر به زانوی معشوق خویش خواهم نهاد
و سیراب و سرشار در زیر دست های او که دو مسیح خاموشند ،
نوازش خواهند شد

شما : ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت
و شما : ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت
و شما : ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم
پس از این مرا کمتر خواهید دید

روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال میکشند
عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند
در پیری می پژمردند ، سراب ها زود پایان می گیرند ،
اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بیشمار در خود پنهان کرده اند ،
روح های نیرومند و توانا که خلاقند و هنرمند ، روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا مسجود ملائک … اینان در « نیل » در « وصال » در « کام »
به رکود نمی افتند ،
نمی پوسند ، عفونت
نمی گیرند .
احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش ، از ماندن زنگ نمی زنند ، روح های مسی آهنی ، حلبی ، گوشتی ، مردابی …چنینند.
دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را استخراج کنند ،
هم را بسازند
و این خود یک زندگی کردن است
و اینچنین هم را دوست بدارند .
و این خود یک زندگی کردن است .

روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ، نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم

ماه در اوج آسمان می رود
و ما در گوشه ای از شب
همچنان به گفت و گوی دستها گوش فرا داده ایم
و ساکتیم و
در چشم های هم یکدیگر را می خوانیم ،
در چشم های هم یکدیگر را می بخشیم
و من همه ی دنیا را در چشمان او می بینم
و او همه ی دنیا را در چشم های من می بیند
و ما در چشم های یکدیگر ساکتیم
و در چشم های هم می شنویم
و در چشم های هم یکدیگر را می شناسیم
و در چشم های هم یکدیگر را می بینیم
و چشم در چشم هم
و گوش به زمزمه ی لطیف و مهربان دست ها خاموشیم
و ماه در اوج آسمان می رود
و او در چشمان می خواند که :
حرف های دست ها می شنوی؟
زبان دست ها را می فهمی؟
و من در چشم های او میخوانم که میگوید:
آری میشنوم!
آری میفهمم ،
چه خوب !
دست ها چه خوب با هم حرف می زنند!

اسلام را دو تکه کرده اند.یک تکیه اش را بصورت احکام عبادی و مراسم و شعائر نااگاهانه تکراری موروثی.برای عوام عقب مانده.در تکیه ها و روضه ها ودوره ها.یک تکیه اش را بصورت رشته های تخصصی علمی در مدرسه ها.و بقول بعضی.برای اهل فن!اسلام فنی!

درد علی دو گونه است:
یک درد.دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند.و درد دیگر دردیست که اورا تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده……وبناله در اورده است.
ما تنها بردردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند.
اما.این درد علی نیست.
دردی که چنان روح بزرگی را بناله اورده است.تنهائی است.که ما انرا نمیشناسیم!!
باید این درد را بشناسیم…..نه ان درد را…..
که علی درد شمشیر احساس نمیکند.
و………ما…………
درد علی را احساس نمی کنیم.

اگر……
اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

من چیستم ؟
افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شب های جنگلی
.
من چیستم ؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار
.
من چیستم ؟
بر جا ز کاروان سبک بار آرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان
اندر شب سیاه
.
من چیستم ؟
یک لکه ای زننگ به دامان زندگی
و زننگ زندگانی آلوده دامنی
یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
.
من چیستم ؟
من چیستم ؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

مرگ هراسناک نیست.
هراس مرگ از آنست که گریبان آدمی را تنها می گیرد و جدا می کند.
با هم به سراغ مرگ رفتن وحشتناک نیست.
با هم مردن سخت نیست. با هم رنج بردن تلخ نیست.
با هم زیستن و در زیر این آسمان دم زدن غربت نیست.
همه بدی ها، سختی ها، تلخی ها و بی طاقتی ها و وحشت ها همه از تنهایی است.
از مجهول ماندن است. جدا مردن است
در هم می آمیزند و سلام و پرسش و خنده ی صبحگاهی!
گویی دیداری پس از بازگشت است!
آری از سفر خواب باز میگردند,
و در پای چشمه ی جوشان فلق
که میعادگاه پس از هر شبشان است,
یکدیگر را دیدار می کنند
و روز آغاز می شود.

در برابر وحشی ترین تازیانه ها ،
سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند.
در برابر هیچ دردی،لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد.
من از نالیدن بیزارم.
سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش،
تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.
نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت، بد است.

 چشم در چشم
چشم در چشم آسمان
ایستاده بودم و دل بر کنده از کویر،
همه تن ، چشم کردم و در چشم آسمان دوختم.
و همه جان، نگاه کردم و در ان گوشه اسمان آویختم.
و در اعماق این کبود ،
به لذت ، جان می سپردم.
و در ابی این دریا
به عشق،جان می گرفتم
و غرقه ی مستی و بی خویشی ،
با آسمان ، عشق می ورزیدم.
و اشک امانم نمی داد
ومی نگریستم و به نگریستن ادامه می دادم .
و می شنیدم که سکوت آبی وحی ،
این سخن پیامبر را با دلم می گوید و من در عمق همه ی ذرات وجودم
آن را به نیاز و حسرت، زمزه می کنم که
اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم
و در میان خلق زندگی کنم،
دو چشم را یه این اسمان می دوختم.
و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم ،تا خداوند جانم را بستاند”!

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

سفسطه ای که گمراهم کرد سفسطه اغلب مردم است، مردمی که هنگامی که دیگر برای به کار بردن قدرت بسیار دیر شده است ،از نداشتن آن شکوه دارند. پرهیزکاری تنها بر اثر خطا کار بودن خود ما به نظرمان دشوار می آید.اگر بر آن بودیم که همواره عاقلانه و سنجیده رفتار کنیم ، به ندرت نیازی به پرهیزکاری داشتیم. اما تمایلاتی که چیره شدن بر آنها آسان است ما را بدون مقاومت به دنبال خود می کشاند. تسلیم وسوسه های ساده ای می شویم که خطرش را کوچک می شماریم. رفته رفته در دام موقعیت های مخاطره آمیزی می افتیم که می توانستیم خود را به آسانی از آنها در امان نگه داریم اما دیگر جز با تلاش و کوشش دلیرانه ای که به وحشتمان می اندازد،نمی توانیم خود را بیرون بکشیم ، و سرانجام در پرتگاه سقوط می کنیم. در حالی که شکوه کنان به درگاه خداوند می گوییم: “برای چه مرا اینقدر ناتوان آفریده ای؟ “اما پاسخ او را بی آنکه بخواهیم، از وجدانمان میشنویم:” اگر این قدر ناتوانت آفریده ام برای این اس که نتوانی از مهلکه بیرون بیایی زیرا بدان اندازه توانایت آفریده ام که در آن فرو نیفتی

می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم .
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش .
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی .
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داردباعث ریختن اشک های تو نمی شود

زن عشق می کارد و کینه درو می کند .
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد
و این، رنج است.

من رقص زنان هندی را از نماز خواندن پدر ومادرم بیشتر دوست دارم .زیرا آنها با عشق میرقصند و پدر ومادرم به اجبار نماز می خوانند

هر چه هست برای مصلحتی است,
هر که هست به خاطر منفعتی است,
هیچ چیز به “خودش” نمی ارزد,
هیچ کس به “خودش” چیزی نیست,
همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند.

فهمیدن و نفهمیدن
تو هرچه می خواهی باش ، اما … آدم باش !!!
چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،
آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

دل یعنی چه؟
دل یعنی دل،
نه یعنی مغز
مغز از آن صاحب مغز است و صاحب مغز متعلق به خانواده اش و خانواده اش منسوب به شهرش
و شهرش مربوط به مملکتش
ببین چه حسابش روشن است و معین و منطقی ! مو به درزش نمی رود!
مغز یکی از اعضائ پیکر صاحبش است. همین!
اما دل معجزه بزرگ و شگفتی است. حساب دیگری دارد.
دل چیست؟ دل آن آدم فهمیده اهل درد خوب با حالت لطیف عمیق مرموزی است که در اعماق درون بعضی از موجودات راست بالای دو پا مخفی است

قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند
که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم
دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم….
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم
به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام…..
هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ؛ توتم من ، توتم قبیله من قلم است.
قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد
و قلم توتم من است
و قلم توتم ما است.

پروردگار مهربان من، از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنجزای گسترده ای. در هراس دم می زنم، در بیقراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. هیچ کس، هیچ چیز در اینجا “به خود” هیچ نیست. “بودن من” بی مخاطب مانده است. من در این بهشت، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. “تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای!” “کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم

به من تکیه کن!من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر ان بنهی!تمام روحم را اغوشی می سازم تا تو در ان از هراس بیا سایی!تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر ان به خواب روی!خود را,تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از ان بیاشامی,از ان برگیری,هر چه بخواهی از ان بسازی ,هر گونه بخواهی باشم!
از این لحظه مرا داشته باش

جهان برایم دیگر هیچ نداشت،و من دلیر ،مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور واستغنا که از نداشتن از نخواستن ،زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد ، هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدست تر از آن که از دست دادنی مرا بترساند. شریعتی

رنجی که همیشه آزارم میداد اکنون به نهایت رسیده است ،چنان رشد کرده است که از هستی من بزرگتر شده است و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگینترش به زانو در می آیم ، بسیار نزدیک است مرگ و جنون را در یک قدمی خود می بینم ، سخت تنها مانده ام ،چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند ، از تنهایی وسکوت وحشت داشتن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن ….من ماندهام معطل ومردد که چکار کنم ،قالب های آدم همه تعیین شده و مشخص است ، و من نمی توانم خودم را در هیچکدام بگنجانم، در بیرون این قالب تنها مانده ام

اما آنها نماز اجاره ای می خوانند ، روزه اجاره ای می گیرند ، مثلاً یک سال نماز به صد تومان ! یک سال روزه به دویست تومان … برای امواتی که در حیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند که بدهند به نماز خوان ها و روزه گیرهای حرفه ای برایشان انجام دهند . پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار می کند ، آن هم چه کاری ! جانشین پرستش می شود ! و پولدار همان گونه که برای دنیایش کار نمی کرد و می خورد و بازوی کار را می خرید و کارگر را استثمار می کرد ، پول می داد تا برایش دیگران کار کنند ، برای دینش هم این پرولترهای مذهبی را اجیر می کند و شکمِ روزه و اندامِ نماز و زبانِ قرآن را می خرد و پول می دهد تا دیگران به جایش خدا را بپرستند و او به بهشت رود و ثواب نماز و روزه و قرآن و پاداش پرستندگان را در قیامت بچاپد !
استثمار دین ! یا للعجب ! دنیا از استثمار کارگر و دهقان به فریاد آمده است و اینها خدا را هم استثمار می کنند !
آن هم به نام دین !
مغز استخوانت تیر می کشد ! !

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود،گاهی تمام حادثه از دست می رود ،گاهی همان کسی که دم از عقل می زند ،راه هوشیاری خود مست می رود ،گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست ،وقتی که قلب خون شده بشکست می رود ، اول اگر چه با سخن از عشق آمده است ،آخر خلاف آنچه که گفته است می رود ، وای از غرور تازه به دوران رسیده ای ، وقتی میان طایفه ای پست می رود ، هر چند مضحک است وپر از خنده های تلخ ، بر ما هر آنچه لایقمان است می رود

پوپکم
پوپکم،پوپک شیرین سخنم،اینچنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر،اینهمه قصه شوم از کس و ناکس مشنو،غافل از دام هوس،در بر هر کس و ناکس منشین،پوپکم،پوپک شیرین سخنم،تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید،من از آن دارم بیم،کاین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند،اندرین دشت مخوف،که تو آزادیش ای پوپک من ،می خوانی،زیر هر بوته گل،لب هر جویه آب،پشت هر کهنه فسونگر دیوار،که کمین کرده تو را زیر درختان کهن،پوپکم دامی هست،گرگ خونخواره بدکاره بد نامی هست،سالها پیش دل من که به عشق دل تو ایمان داشت اندرین مزرع آفت زده شوم حیات شاخ امیدی کاشت،چشم به راه تو بودم که تو کی می آیی بر سر شاخه سر سبز امید دل من که تو کی می خوانی،پوپکم  یادت هست در دل آن شب افسانه ای مهتابی که بر آن شاخه پریدی لحظه ای چند نشستی نغمه ای چند سرودی گفتم این دشت سیه  خوابگه غولان است همه رنگ است و ریا همه فسون است و فریب صید هم چون تویی،ای پوپک خوش پروازم مرغ خوش الحان خوش آوازم بخدا آسان است اینهمه برق که روشنگر این صحراست پرتو مهری نیست نور امیدی نیست آتشین برق نگاهی ز کمینگاهیست همه گرگ و همه دیو در کمین تو زیبایی تو پاکی و سادگی و رعنایی تو مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری  همه دیوند کمین کرده نبینند تو را دور از دست وفا پنهان از دیده عشق نفریبند تو را

پدرمومن من … مادر مقدس من … نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
۴ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
حرفت را من می زنم.
فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن.
اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.
اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن.

هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ،
ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده
و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد !
ای کسی که می گویی « غنا» حرام است ،
اصلا تو می فهمی « غنا » چیست ؟

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند
طعم توفیق را می چشاند
و چه تلخ است لذت را “تنها” بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست “تنها” خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
یاد “تنهایی” را در سرت زنده میکند
تنها” خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
تنها” بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را احساس کردم

خدایا!
مرا از چهار زندان طبیعت تاریخ جامعه و خویشتن
رها کن تا
آنگونه که تو مرا ساخته ای خود آفریدگار خویش باشم
حقیقت خوبی و زیبایی در دنیا جز این سه
هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد
نخستین با اندیشیدن و علم
دومین با اخلاق و مذهب – سومین با هنر

قابیل
یک قابیل است در سه چهره با هفت رنگ و هفتاد نقاب و هفت هزار نام و هفتاد هزار دام.
یک قابیل است که قاتل است،براردش مقتول او
یک قابیل است که مالک است و مردم مملوک او
یک قابیل است که حاکم است ومردم محکوم او
یک قابیل است که ساحر است و مردم مسحور او
یک قابیل است ویک “استضعاف” در سه بعد از سه پایگاه بدست سه فرزندش
یا به زنجیرش میکشد،به زور:استبداد،یا خونش را می مکد به زر:استثمار.یا فریبش میدهد به تزویر:استحمار.

کوهها باهم اند و تنهایند
همچو ما با همان تنهایان
در مزار آباد شهر بی تپش وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
مشت های آسمان کوب قوی
وا شدند گونه گون رسواشدن
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه پست گدایی ها شدند خشمگین ما بی طرف ها مانده ایم “دکتر علی شریعتی

امام حسین
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬می‌گریند. دکتر علی شریعتی
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی
دیدم عده ای مرده متحرک که بر زنده ی همیشه جاوید عزاداری میکردند! دکتر علی شریعتی
اگر در جامعه ای فقط یک حسین و یا چند ابوذر داشته باشیم هم زندگی خواهیم داشت هم آزادی هم فکر و هم علم خواهیم داشت و هم محبت هم قدرت و سرسختی خواهیم داشت و هم دشمن شکنی و هم عشق به خدا… دکتر علی شریعتی
آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند. دکتر علی شریعتی
از کودک حسین (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال کوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه مردان، زنان، کودکان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند که باید چگونه زندگی کنند .دکتر علی شریعتی
از هنگامی که به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی که به‌جای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شده‌اند و بس، در عزای همیشگی مانده‌ایم! دکتر علی شریعتی
این که حسین (ع) فریاد می‌زند:آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سؤال، ‌سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست.دکتر علی شریعتی
حسین‏علیه السلام زنده جاویدی است که هر سال، دوباره شهید می‏شود و همگان را به یاری جبهه حق زمان خود، دعوت می‏کند . دکتر علی شریعتی
حسین (ع) یک درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.دکتر علی شریعتی
مسؤولیت شیعه بودن یعنی چه، مسؤولیت آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند که در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین ـ که همه صحنه‌ها کربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ باید انتخاب کنند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن یا زینب بودن را، یا آن‌چنان مردن را، یا این‌چنین ماندن را … دکتر علی شریعتی
امام حسین‏ علیه السلام یک شهید است که حتى پیش از کشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلکه در درون خانه خویش، از آن لحظه که به دعوت ولید – حاکم مدینه – که از او بیعت مطالبه مى ‏کرد، «نه» گفتُ .این، «نه» طرد و نفى چیزى بود که در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است. دکتر علی شریعتی
فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست. دکتر علی شریعتی
حسین ضعیفی که باید برای او گریست نبود… آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در توانستن مى ‏فهمند و به همه آنها که پیروزى بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد که شهادت نه یک باختن، که یک انتخاب است؛ انتخابى که در آن، مجاهد با قربانى کردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پیروز مى ‏شود و حسین «وارث آدم» – که به بنى‏آدم زیستن داد – و «وارث پیامبران بزرگ» – که به انسان چگونه باید زیست را آموختند … دکتر علی شریعتی
مقتدایان امام حسین‏ علیه السلام کسانى هستند که از مایه جان خویش در راه خدا نثار مى‏کنند و به راستى حسین آموزگار بزرگ شهادت است که هنر خوب مردن را در جان بى‏تاب انسان‏هاى عاشق، تزریق می کند. دکتر علی شریعتی
آنها که تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏ هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده ‏اند و مرگ خویش را انتخاب کرده ‏اند – در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود – توجیه و تأویل نکرده ‏اند و مرده‏ اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده ‏اند؟ دکتر علی شریعتی
اکنون شهیدان کارشان را به پایان رسانده‌اند. و ما شب شام غریبان می‌گرییم، و پایانش را اعلام می‌کنیم و می‌بینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (ع)، و عشق به حسین (ع)، با یزید همدست و همداستانیم؟ دکتر علی شریعتی

تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.تو میدانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو، زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ من است.از شادی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می¬درخشد. و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه¬هایم احساس می¬کنم.
نمی¬توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده¬ام، دریاب ! دریاب !من ترا دوست دارم، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم، ‌هر لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌
آزادی تو مذهب من است،
خوشبختی تو عشق من است،
آینده تو تنها آرزوی من است

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من اغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن

اشک ، زیباترین شعر و بی‌تاب ترین عشق و گدازان‌ترین ایمان و داغ‌ترین اشتیاق و تب‌دارترین احساس و خالص‌ترین گفتن و لطیف‌ترین دوست داشتن است که همه، در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شده‌اند و قطره‌ای گرم شده‌اند،و نامش اشک است.دکتر علی شریعتی

و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد
و قرن هاست که او؛
عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند
ودر قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد;سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در
قلب مالامال از درد…! و این, رنج است

دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار به همه خوبی کن و اگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

شگفتا وقتی که بود نمیدیدم وقتی که می گفت نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقنی شنیدم که نگفت چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد وزلال دربرابرت می جوشد ومی نالد توتشنه آتش باشی نه تشنه آب چشمه که خشکید از آن آتش که توتشنه آن بودی آتش کویر را تافت ودر خود گداخت تو تشنه آب گردی دیگر عمری گریستن از غم کسی یاجیزی که تابود از غم تو میگداخت

نمی دانم نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازی گوش و او یک ریزو پی در پی دم گرم چموشش را در گلویم سخت بفشاردو خواب خفتگان آشفته تر سازد
به دین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را

اما اگر آنها نام‌ خویش‌ را به‌ نان‌ فروختند و من‌ بر آب‌ دادم‌ و پیش‌تر از خضر و پیشتازتر از اسکندر رسیدم‌
و اگر آنها لذت‌ بردند من‌ غم‌ آوردم‌
و اگر آنها پول‌ پرست‌ شدند من‌ بت‌ پرست‌ شدم‌
و اگر آنها همچون‌ عنصری‌ زرآلات‌ خوان‌ گستردند و از نقره‌ دیگدان‌ زدند، من‌ همچون‌ مولوی‌ در «آفتاب‌» شکفتم‌ و در خورشید سوختم‌ و سفره‌ از دل‌ گستردم‌ و مانده‌ از درد نهادم‌ و شراب‌ از خون‌ سرگشیدم‌؛
اگر آنها مرد ابلاغ‌ شدند من‌ مرد داغ‌ شدم‌
و اگر آنها دل‌ به‌ زندگانی‌ بستند من‌ دل‌ به‌ زندگی‌ بستم‌،
اگر آنها وازرت‌ یافتند من‌ سلطنت‌ یافتم‌، اگر آنها را به‌ دورغ‌ میستایند مرا به‌ راستی‌ می‌پرستند،
اگر آنها را در نهان‌ به‌ دل‌ دشمن‌ دارند مرا در نهان‌ به‌ دل‌ دوست‌ دارند
و اگر آنها گزارش‌ کار می‌ نویسند من‌ گزارش‌ حال‌ می‌نویسم‌،
اگر آنها به‌ آزدی‌ خیانت‌ کردند من‌ به‌ آزادی‌ وفادار ماندم‌،
اگر آنها در شب‌ نشینیهای‌ آلوده‌ با زنان‌ آلوده‌ می‌رقصند من‌ در خلوت‌ پاکم‌ گل‌ پاک‌ صوفی‌ می‌بویم‌،
اگر آنها شکم‌ فربه‌ کرده‌اند آن‌ چنان‌ که‌ در خشتک‌ خویش‌ نمی‌گنجند من‌ عشق‌ پروده‌ام‌ آن‌چنان‌ که‌ در خویشتنم‌ نمی‌گنجد، اگر آنها کارمند دارند من‌ دردمند دارم‌،
اگر آنها ماده‌ شتر پیرگر بیمارشان‌ را به‌ زور در پای‌ قصر قربانی‌ کردند من‌ اسماعیلم‌ را به‌ شوق‌ در راه‌ کعبه‌ ذبح‌ کردم‌،
اگر آنها کسی‌ را دارند که‌ بنوشند و بخندند من‌ کسی‌ را دارم‌ که‌ بسوزیم‌ و بگرییم‌،
اگر آنها در انبوه‌ هم‌ بیگاه‌ هم‌اند ما در تنهایی‌ خویش‌ آشنای‌ همیم‌،
اگر آنها طلا دارند من‌ عشق‌ دارم‌،
اگر آنها خانه‌ دارند من‌ محراب‌ دارم‌،
اگر آنها صعود می‌کنند من‌ به‌ معراج‌ می‌روم‌،
اگر آنها در زمین‌ می‌خرامند من‌ در آسمان‌ می‌پرم‌،
اگر آنها پایان‌ یافته‌اند من‌ آغاز شده‌ام‌،
اگر آنها وکیل‌ شده‌اند من‌ معبود شده‌ام‌،
اگر آنها رئیس‌اند من‌ رهبرم‌،
اگر آنها غلام‌ خانه‌ ازد و چاکر جان‌ نثار راجه‌ شده‌اند من‌ امام‌ پاک‌ نژاد و راهب‌ پاکزاد مهر او شده‌ام‌،
اگر آنها گردن‌ به‌ زنجیر عدل‌ انوشیروان‌ کشیدند و آخور آباد کردند من‌ ترک‌ کاخ‌ و سر و سامان‌ گفتم‌ و بودا شدم‌ و زنجیر بگسستم‌ و رها شدم‌ و آزادی‌ یافتم‌ و هنرمند شدم‌ و آفریننده‌ شدم‌ و نبوت‌ یافتم‌ و رسالت‌ یافتم‌ و جاوید شدم‌ و در جریده‌ عالم‌ دوام‌ خویش‌ را ثبت‌ کردم‌.
اگر آنها را گروهی‌ چاپلوسی‌ می‌کنند که‌ حرفه‌ شان‌ این‌ است‌ و هر که‌ را در جایشان‌ بنشانند اینان‌ را بر گردد خویش‌ دست‌ بر سینه‌ و چربی‌ بر زبان‌ و نفرت‌ در دل‌ خواهد یافت‌
مرا دلی‌ می‌ستاید که‌ جهان‌ و هرچه‌ دارد برایش‌ خاکروبه‌ دانی‌ زشت‌ و عفن‌ است‌ و مگسانی‌ بر آن‌ انبوه‌، دلی‌ که‌ جز زیبایی‌ و جز ایمان‌ و جز دوست‌ داشتنی‌ نه‌ از جنس‌ این‌ دنیا در آن‌ راه‌ ندارد دلی‌ که‌ از غرور خدا را نیز به‌ اصرار من‌ می‌ستاید!
….
که‌ می‌گوید زیان‌ کردم‌؟
من‌ کجا و آنها کجا؟

وقتی‌ خودم‌ را با آن‌ همسفران‌ دیگرم‌ که‌ خود را به‌ باغ‌ و آبادی‌ رساندند می‌سنجم‌ ، از شادی‌ و شکر و شوق‌ در پوست‌ نمی‌گنجم‌ که‌ چه‌ خوب‌ شد که‌ در آن‌ «سواد اعظم‌» پاگیر نشدم‌
و به‌ دنیا و شر و شورش‌ آلوده‌ نگشتم‌
و معلمی‌ را و خلوت‌ آرام‌ و ساده‌ این‌ گوشه‌ را برگزیدم‌
و حال‌ را نگهداشتم‌ و از قیل‌ و قال‌ و معرکه‌ دامن‌ برچیدم‌ و
اگر آنها زر اندوختند من‌ گنج‌ یافتم‌،
اگر آنها کاخ‌ برپا کردند من‌ معبد ساختم‌ و
اگر آنها باغی‌ خریدند من‌ کشور سبز معجزاتش‌ را دارم‌
و اگر آنها بر چند «رأس‌» ریاست‌ یافتند من‌ بر اقلیم‌ بیکرانه‌ اهورایی‌ دلی‌ سلطنت‌ دارم‌ و
اگر آنها غرورشان‌ را در پای‌ میزی‌ ریختند من‌ آن‌ را بر سر گلدسته‌ معبد عشق‌ بشکستم‌ و
اگر آنها به‌ غلامی‌ «قیصر» درآمدند من‌ صحابی‌ «حکیم‌» شدم‌، یا غار «نبی‌» گشتم‌ و آنها راه‌ خویش‌ کج‌ کردند و دامن‌ پر کردند و من‌ ماندم‌ و با دست‌ و دامنی‌ خالی‌ به‌ خلوتی‌ خزیدم‌

خدایا کفر نمی گویم 
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که آغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان
سرت را تکان می دهی و می گویی
نه هیچکدام
هیچ کدام اینها نیست چیز دیگری است
یک حادثه دیگری و خلقت دیگری
و داستان دیگری است
که خداوند آن را تازه آفریده است

هر کجا که خواهی باش.
چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی، هر دو یکی است.
برای استحمار کردن همیشه تو را به زشتی ها دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها تو را فراری بدهد
و متوجه آنجایی بکند که باید به آنجا متوجه بشوی. بر حسب ” تیپتو، دعوتت را انتخاب می کنند،
گاه تو را دعوت می کنند به زیبایی ها. برای کشتن یک حق بزرگ، حق یک جامعه، یک انسان، گاه
دعوتت می کنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و به کمک یک حق، حق دیگر را می کشند.
و وقتی در خانه حریقی در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعا با خداوند می خواند، دعوت
یک خیانتکار است تا چه رسد بکار دیگر؛ هر گونه توجه دادن به هر چیزی در آنجا (هر چیز مقدس و
غیر مقدس) به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق، توجهی است استحمار گرانه و اگر تو توجه
بکنی، استحمار شده ای ولو با خداوند خودت صحبت کنی ولو به نماز ایستاده باشی، ولو مشغول مطالعه
بهترین آثار علمی و ادبی بشوی یا مشغول یک کشف بزرگ علمی ! هر کاری که بکنی و” طرف
سرت را به هر چیز که گرم کرد تو را دچار استحمار کرده، دیگر رفته ای

خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،
آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،
آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،
آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،
آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند
و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،
سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،
تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم
تا تنها امیدم تو شود
چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :
تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم
خدایا اخلاص ! اخلاص!

خدایا:
کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟
مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟
من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی – طبیب مسیحی – شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق – طبیب مسیحی – توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر – کشیش رسمی کلیسا – ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن – محقق یهودی – میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.
خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟
و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟
و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟
و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟
خدایا:
به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟
آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

سرود افرینش
در اغاز هیچ نبود”کلمه بود و ان کلمه خدا بود
وخدای که هیچ زبانی نخواندش و هیچ اندیشه ای به او فکر نکند چگونه میتواند خدا باشد!
و خدا یکی بود جز او هیچ نبود و با نبودن چگونه میتوان بودن
خدا بود و عدم عدمی که گوش نداشت.
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گویم.
و حرف هایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به (ابتذال گفتن)فرود نمی اورند.
حرف های شگفت زیبا و اهورایی همین هایند.
و سر مایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای (نگفتن)دارد.
حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار اتشند.
و کلمات اش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند کلماتی که پاره های (بودن)ادم اند.
اینان همواره در جستو جوی مخاطب خیشند اگر یافتند یافته میشوند
و در صمیم (وجدان)او ارام میگیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتن نیستند.
و اگر او را گم کردند روح را از درون به اتش میکشند و دمادم حریق های حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.
وخدا برای نگفتن حرف های بسیاری داشت که در بی کرانگی دل اش موج میزد و بی قرارش میکرد.
وعدم چگونه میتوانست (مخاطب)او باشد؟
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
هر کس دو تا است و خدا یکی بود.
انسان یک لفظ است که بر زبان اشنا میگذرد و بودن خویش را از دوست می شنود.
هر کس کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد و در خفقان جنین خون می خورد.
عظمت همواره در جستو جوی چشمی است که او را ببیند
و خوبی در انتظار خردی که او را ببیند
و زیبایی تشنه دلی که به او عشق بورزد
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام شود
و غرور در ارزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند
و خدا عظیم بود و خوب وزیبا و پر جبروت و مغرور اما کسی نداشت
خدا افریدگار بود و جگونه میتوانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود و چگونه میتوانست مهر نورزد؟
بودن میخواهد و از عدم نمی توانست خواست.
و حیات انتظار می کشد
و داشتن نیازمند طلب است
و خدا از بودن بیشتر بود و از حیات زنده تر و از غیب پنهان تر و از تنها تنها تر.
و خدا گنجی مجهول در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی
و خدا زنده ی جاوید که در کویر تنها نفس می کشید.
دوست داشت چشمی ببیندش و دلی بشناسدش
و خدای افریدگار
زمین را گسترد و دریا ها را از اشک هایی که در تنهاییش ریخته بود پر کردو کوه های اندوهش را بر دوش زمین گذاشت و از کبریایی بلند و زلالش اسمان را افراشت.
و با نخستین لبخند هفتمین سحر بامداد حرکت را اغاز کرد.
وخداوند هر صبحگاه از برج مشرق بر بام اسمان می امد و دریچه صبح را باز میکرد و به تماشا مینشست
و هر شامگاه با چشمی خسته از دیوار مغرب پایین میرفت و نو امید و خاموش سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.
رودها در قلب دریاها پنهان میشدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ,و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر میداشتند و جانوران,هر نیمه,با نیمه ی خویش در زمین می خرامیدند
و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما
خدا همچنان تنها ماند و مجهول,و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!
و در آفرینش پهناورش بیگانه
می جست و نمی یافت
آفریده هایش او را نمیتوانستند دید ,نمیتوانستند فهمید,می پرستیدندش,اما نمیشناختندش
و خدا چشم براه (آشنا)بود
پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونا گونه اش غریب مانده است
,
در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس می کشید
.
کسی (نمیخواست),کسی (نمی دید),کسی(عصیان نمیکرد),کسی عشق نمی ورزید,کسی نیازمند نبود,کسی درد نداشت…و….
.
وخداوند برای حرفهایش مخاطبی نیافت!
هیچکس او را نمیشناخت
هیچکس با او (انس )نمیتوانست بست
(
انسان)را آفرید!
و این نخستین بهار خلقت بود

مرا کسی نساخت.خدا ساخت
نه آنچنان که “کسی می خواست
که من کسی نداشتم
کسم خدا بود.کس بی کسان
او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.
نه از من پرسید و نه از آن “من دیگر”م .
من یک گل بی صاحب بودم
مرا از روح خود در آن دمید
و بر روی خاک و در زیر آفتاب
تنها رهایم کرد
مرا به خود واگذاشت”. دکتر شریعتی

قرآن !
من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم
میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که
می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن !
من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا
بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود
میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن !
من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند
که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین
فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است
قرآن !
من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،‌حفظ کنی ، تا این
چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند. .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشید.دکتر شریعتی

پدر ، مادر ، ما متهمیم
پدرمومن من … مادر مقدس من … نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن “ص” را “س” تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟
اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!
و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند…… و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این” مذهب دوری” به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.
کجایی پدر مومن من… مادر مقدس من… وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را
بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند