جملات فلسفی

جملات فلسفی



هر وقت تو زندگی رسیدی به جایی که یه در بزرگ با یه قفل گنده داره اصلا نترس! چون اگه قرار بود باز نشه به جای در، دیوار می ذاشتن.

"قدم تازه ای برداشتن... این چیزی است که مردم بیشتر از آن میترسند." داستایوسکی
"تقریبا همه میتوانند در برابر فلاکت و بدبختی مقاومت کنند. اگر میخواهی فردی را امتحان کنی, به او قدرت بده." آبراهام لینکولن
"همه دوست دارند که به بهشت بروند, ولی کسی دوست ندارد که بمیرد." جان لوییس
"تجربه اسمی است که افراد به اشتباهاتشان میدهند." اسکار وایلد
همیشه بین خود و همسرت بازه ای را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی . اُرد بزرگ
در زندگی ثروت حقیقی مهربانی است ، و بینوایی حقیقی خودخواهی . وینه
طلوع و غروب عشق ، خود را به وسیلۀ درد تنهایی و جدایی محسوس می سازد . لابرویر
فرودستان ، در بهترین هنگامه هم ، بهانه های فراوان ، برای انجام ندادن کار های خویش دارند . اُرد بزرگ
اگر مشکلی داری، به دلیل طرز فکر توست و تنها راهی که می توانی مشکلات را برای همیشه حل کنی، این است که طرز فکرت را تغییر دهی. وین دایر

جملات زيبا

بازدید متوسط بازدید کننده در مرداد ماه 695 نفر در هر روز بود



ازدواج کنید، به هر وسیله ای که می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. (سقراط)








جمال و کمال و مال و جلال دلایل موفقیت هستند و مردم را به سمت یکدیگر می کشانند، ولی جاذبه هیچ کدام به اندازه سادگی نیست








ما بعضی درس های زندگی خود را در آرامش می آموزیم و بعضی دیگر را در طوفان...




هرگز دنبال کسی نباشیم که بتونیم باهاش زندگی کنیم

بلکه دنبال کسی باشیم که نتونیم بدونش زندگی کنیم
پس حفظ آدما مهمتر از داشتنشونه
و این به ما و نوع برخوردمون بستگی دار



گلم ،دلم

حرمت نگه دار
که این اشک ها
خون بهای عمر رفته من است

شادروان حسین پناهی




اگر قلوه سنگ های ته جوی نبود ، ترنّم زیبای آب را چگونه می شنیدیم و اگر سختیها ی زندگی نبود ، چگونه خوبیهای آنرا حس می کردیم




غروب شد

خورشید رفت
آفتابگردون دنبال خورشید می گشت
ستاره ای چشمک زد
آفتابگردون سرشو پائین انداخت !
گلها هرگز خیانت نمی کنند..



آموخته ام این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان.


خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید.

(پاستور)

خدا کسیه که ادراک میشه ولی توصیف نمیشه
و در عین حال آشکار و ضروریه ..



آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست که جبران همه نداشتن هاست


آنچه با سخاوت بدهی، به تو باز خواهد گشت!
خوشبختی را به دیگران هدیه کن تا خودت نیز از آن بهره مند گردی!

پروردگار! مقام مرا در میان مردم بالا مبر مگر آن که به همان اندازه ، مقامم را نزد خودم پایین آور .

صحیفه سجادیه دعای مکارم الاخلاق




اگر زخمی در بدن داشته باشیم ، مگسها آن را پیدا می کنند! حال غمها و ناراحتیها بمانند زخمی هستند در بدن ، پس بکوشیم آنها را از خود دور کنیم..






برف از آسمون خسته میشه

بهار بهونست
برگ از درخت خسته میشه
پائیز بهونست
دلم برات تنگ میشه
یه comment بهونست


توانگر کسی است که به آنچه خداوند توانا نصیبش کرده خرسند باشد . زیرا شوریده بخت تر و پراکنده خاطرتر از آزمند کسی نیست . بزرگمهر


در بین تمامی مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسیم شده زیرا همه فكر می‌كنند به اندازه كافی عاقلند. (رنه دكارت)


بهترین اشخاص، كسانى هستند كه اگر از آن ها تعریف كردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سكوت كنند."جبران خلیل جبران"


کسی که چند آرزوی درهم ورهم دارد به هیچ کدام از آنها نمی رسد مگر آنکه با ارزشترین آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهایی خویش سازد . . . ارد بزرگ


انسان پر جربزه و قابل وقتی با بحران روبه‌رو می‌شود، به تكیه‌گاه فكر نمی‌كند؛ روش خود را تحمیل می‌كند، مسؤولیتش را می‌پذیرد و نتیجه كار را [پیروزی یا شكست] از آن خود می‌داند. چارلز دوگل


اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید كه تا بحال كسب كرده‌اید .( فاینمن)


یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی. (بایزید بسطامی)


اشتباه نیز جزئی از زندگی است، پس وقت خودت را تلف نکن و خودت را به خاطر اشتباههای گذشته سرزنش نکن. برادلی


اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن . اُرد بزرگ


کسی که می‌خواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد، کتمان کند. (گوته)


دنیای عجیبی است کسی که تو را دوست دارد تو. دوستش نداری و کسی که تو دوستش داری او تو را دوست ندارد وکسی را هم که تو دوستش داری و او نیز تو را دوست دارد به رسم دین و آیین به هم نمیرسید دکتر علی شریعتی


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم . دکتر علی شریعتی


هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید. (گاندی)

خوشبختی به سراغ کسی می‌رود که فرصت اندیشه درباره بدبختی را ندارد.

همواره بین خود و همسرت بازه ای (فاصله ای) را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی . اُرد بزرگ



شناسنامه زندگی

نام:رنج
نام پدر:مشقت
شهرت:اواره
شغل:ولگردی
محل صدور:دنیای فراموش شدگان
شماره شناسنامه:نامعلوم
نام مادر:سلطان غم
نام همسر:گریه
دین:اسلام
محل کار:شرکت نا امیدی
محل سکونت:شهر مکافات
محکومیت:زندگی کردن
جرم:به دنیا امدن
هدف:دنیای اخرت
تاریخ تولد:هزاروسیصدوهیچ
گروه خونی:نفت سیاه
ادرس:خیابان بدبختی
چهارراه تنهایی
کوچه دربدری
بلوک بی نهایت
...
یادمان باشد سر سجاده عشق؛
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی


حكاكي هاي روي ديوار


لطفا به صندلي دست نزنيد٬نشستن مانعي نداره

جملات فلسفی از بزرگان


از این جمله ها شاید زیاد شنیده باشیم ولی...........

کاشکی بهشون عمل کنیم..............

امید وارم دوست داشته باشید.



توانگر کسی است که به آنچه خداوند توانا نصیبش کرده خرسند باشد . زیرا شوریده بخت تر و پراکنده خاطرتر از آزمند کسی نیست . بزرگمهر


در بین تمامی مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسیم شده زیرا همه فكر می‌كنند به اندازه كافی عاقلند.

(رنه دكارت)

بهترین اشخاص، كسانى هستند كه اگر از آن ها تعریف كردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سكوت كنند."جبران خلیل جبران"

کسی که چند آرزوی درهم ورهم دارد به هیچ کدام از آنها نمی رسد مگر آنکه با ارزشترین آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهایی خویش سازد . . .

انسان پر جربزه و قابل وقتی با بحران روبه‌رو می‌شود، به تكیه‌گاه فكر نمی‌كند؛ روش خود را تحمیل می‌كند، مسؤولیتش را می‌پذیرد و نتیجه كار را [پیروزی یا شكست] از آن خود می‌داند. چارلز دوگل

اگر همواره مانند گذشته بیندیشید،

همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید كه تا بحال كسب كرده‌اید .

( فاینمن)

یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی.

(بایزید بسطامی)

برادلی : اشتباه نیز جزئی از زندگی است، پس وقت خودت را تلف نکن و خودت را به خاطر اشتباههای گذشته سرزنش نکن.

اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن .

اُرد بزرگ

کسی که می‌خواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد، کتمان کند.

(گوته)

دنیای عجیبی است کسی که تو را دوست دارد تو. دوستش نداری و کسی که تو دوستش داری او تو را دوست ندارد وکسی را هم که تو دوستش داری و او نیز تو را دوست دارد به رسم دین و آیین به هم نمیرسید دکتر علی شریعتی

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

دکتر علی شریعت

هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید. (گاندی)

خوشبختی به سراغ کسی می‌رود که فرصت اندیشه درباره بدبختی را ندارد.

اُرد بزرگ : همواره بین خود و همسرت بازه ای (فاصله ای) را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی .



برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش ، شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست . . .



ناخدایی که نمیداند مقصدش کجاست ، هر بادی برایش باد مخالف است . . .



از تجربه دیگران استفاده کن قبل از آنکه تجربه دیگران شوی . . .



اگرهمواره همچون گذشته بیندیشید همان چیزی رابدست می آورید که تابحال کسب کرده اید. . .


*******

باطن وسیرت واقعی مردم رادرزمان بدبختیشان می توان شناخت. . .

*******

گناهی که پشیمانی بیاورد ٬ بهتر از عبادتی است که غرور بیاورد . . .

***********

درنگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک ترخواهی شد

*******

از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار . . .

*******

مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است . . .

*******


به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو تجربه کردن مرگه زندگي کردن بي تو من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي




نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد


دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چو ماه میکشم از پنجره سر افسوس که خورشید شدی وقت غروب اندوه که ماه شدی وقت سحر

يكي در آرزوي ديدن توست،يكي در حسرت بوسيدن توست،ولي من ساده و بي ادعايم ، تمام هستي ام خنديدن توست

ميتوني نگاهم نكني اما نميتوني جلو چشامو بگيري . ميتوني بگي دوستت ندارم اما نميتوني بگي دوستم نداشته باش . ميتوني از پيشم بري اما نميتوني بگي دنبالم نيا . پس نگاهت ميكنم ، دوستت دارم ،تا ابد به دنبالت ميام

زندگي دفتري از خاطرهاست يك نفر در دل شب يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم پس بیایم باهم مهربونتر باشیم

به چه مانند کنم حالت چشمان ترا ؟ به غزلهای نوازشگر حافظ در شب ؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب ؟ به چه مانند کنم؟؟؟

آغاز کسی باش که پایان تو باشد ...|


میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».


اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».


همه‌چی آرومه....


شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

من چه‌قد خوشبختم همه‌چی آرومه

مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس

حالا که خط‌چشم تو نگاهت پیداس!

من چه‌قد خوشبختم زندگی آسونه

زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن

پول خوبی می‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه‌قد خوشبختیم همه‌چی آرومه

چه‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد

هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله

پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست

کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست

روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست

توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم

که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی...

من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

این ترانه‌ی قشنگ(همه‌چی آرومه)

اثری از من نیست، اثر باتومه!


برای استاد


از وجودت ناسپاسی کرده اند

از هنر حق ناشناسی کرده اند

ای صدایت اوج فریاد وطن

ربنایت را سیاسی کرده اند


عشق های امروزی


روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند#

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند#

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند#

گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند#

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند#

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند#

خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد#

عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد#




کوتاه‌ترين داستان عشقي


روزی مردی از یک دختر پرسید: آیا با من ازدواج می‌کنی؟ دختر جواب داد: نه

و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست گوزید


برای خودم...


بگذرد اين روزگار،تــــــــلخ تر از تلخ

بار دگر روزگار چون شـــــــکر آيد




کمک


زن با گریه آمده بود مغازه حاجی. می گفت"حاجی شنیدم توی این بازار دستت به خیره. از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه، با زبون روزه نمی خوام دروغ بگم دیشب سر سفره ی بچه هام یه بربری بود و هفت هشت تا خرما." حاجی کیسه را برداشت و پرش کرد: دو بسته خرما،یک کله قند، یک بطری روغن کوچک و روی همه این ها چهار اسکناس 5هزار تومانی. زن از بازار بیرون زد و به سمت پارکینگ رفت. 206 آلبالویی رنگش منتظرش بود.


سفره


مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه. نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه.

کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه. وسایل سفره افطار را آماده کرد. همه چیز را سر جایش گذاشت.

زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو. نشست سر سفره. دو قاب عکس را آورد. یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه.

محمد رضا مهاجر






ای خدای بزرگ


کمکم کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم،

کمی با کفش های او راه بروم




یاد گرفتم که:


1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند







انیشتین
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید




چقدر سخته روزه داری


و چه سختتر است روزه خواری!!!




سه راه براي پولدار شدن وجود دارد


1. يا بابات برات پول در بياره



راه ديگه اي به نظرتون ميرسه؟




لباس های کثیف!
2. يا باباي مردم رو براي پول دربياري 3. يا بابات دربياد تا پول در بياري

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟







همه دوست دارند که به بهشت بروند, ولی کسی دوست ندارد که بمیرد.



نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو ...


نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خومب زندگیمو...

چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن...

وسط قصه میشه سر به سر من میزارن...

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن


آموخته ام


آموخته ام که …
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید
ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.




یه روز یه ترکه


یه روز یه ترکه به یه فارسه می گه که به یه اصفهانیه بگه که به یه رشتیه بگه که به یه لره بگه که به یه آبادانیه بگه که به یه کرده بگه که به یه مشهدیه بگه که به یه بلوچه بگه که به یه اهوازیه بگه که به یه … بگه که هنوز باید دست در دست هم بدهیم و برای همیشه تبعیضها و اهانتهای قومیتی رو از بین ببریم.


بیمارستان و عشق


از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.» در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.


از گورخری پرسیدم : « تو سفیدی راه راه سیاه داری ، یا اینكه سیاهی راه راه سفید داری ؟«

گورخر به جای جواب دادن پرسید :
تو خوبی فقط عادت‌های بد داری ، یا بدی و چندتا عادت خوب داری ؟
ساكتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌كنی ، یا شیطونی و بعضی وقتها ساكت می‌شی ؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی ، یا ذاتا افسرده‌ای و بعضی روزها خوشحالی ؟
لباس‌هات تمیزن فقط پیرهنت كثیفه ، یا كثیفن و شلوارت تمیزه ؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید ، و بعد رفت!
نتیجه اخلاقی : دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راه‌راه‌هاشون چیزی نمی‌پرسم




دردم از درد دوست نیست

دردم از درد دل نیست
دردم از درد یار نیست
دردم ز درد *عشق*است که وفادار نیست(ع.شینگو)



جملات فلسفی




هر وقت تو زندگی رسیدی به جایی که یه در بزرگ با یه قفل گنده داره اصلا نترس! چون اگه قرار بود باز نشه به جای در، دیوار می ذاشتن.

"قدم تازه ای برداشتن... این چیزی است که مردم بیشتر از آن میترسند." داستایوسکی
"تقریبا همه میتوانند در برابر فلاکت و بدبختی مقاومت کنند. اگر میخواهی فردی را امتحان کنی, به او قدرت بده." آبراهام لینکولن
"همه دوست دارند که به بهشت بروند, ولی کسی دوست ندارد که بمیرد." جان لوییس
"تجربه اسمی است که افراد به اشتباهاتشان میدهند." اسکار وایلد
همیشه بین خود و همسرت بازه ای را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی . اُرد بزرگ
در زندگی ثروت حقیقی مهربانی است ، و بینوایی حقیقی خودخواهی . وینه
طلوع و غروب عشق ، خود را به وسیلۀ درد تنهایی و جدایی محسوس می سازد . لابرویر
فرودستان ، در بهترین هنگامه هم ، بهانه های فراوان ، برای انجام ندادن کار های خویش دارند . اُرد بزرگ
اگر مشکلی داری، به دلیل طرز فکر توست و تنها راهی که می توانی مشکلات را برای همیشه حل کنی، این است که طرز فکرت را تغییر دهی. وین دایر

جملات زيبا

بازدید متوسط بازدید کننده در مرداد ماه 695 نفر در هر روز بود



ازدواج کنید، به هر وسیله ای که می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. (سقراط)








جمال و کمال و مال و جلال دلایل موفقیت هستند و مردم را به سمت یکدیگر می کشانند، ولی جاذبه هیچ کدام به اندازه سادگی نیست








ما بعضی درس های زندگی خود را در آرامش می آموزیم و بعضی دیگر را در طوفان...




هرگز دنبال کسی نباشیم که بتونیم باهاش زندگی کنیم

بلکه دنبال کسی باشیم که نتونیم بدونش زندگی کنیم
پس حفظ آدما مهمتر از داشتنشونه
و این به ما و نوع برخوردمون بستگی دار



گلم ،دلم

حرمت نگه دار
که این اشک ها
خون بهای عمر رفته من است

شادروان حسین پناهی




اگر قلوه سنگ های ته جوی نبود ، ترنّم زیبای آب را چگونه می شنیدیم و اگر سختیها ی زندگی نبود ، چگونه خوبیهای آنرا حس می کردیم




غروب شد

خورشید رفت
آفتابگردون دنبال خورشید می گشت
ستاره ای چشمک زد
آفتابگردون سرشو پائین انداخت !
گلها هرگز خیانت نمی کنند..



آموخته ام این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان.


خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید.

(پاستور)

خدا کسیه که ادراک میشه ولی توصیف نمیشه
و در عین حال آشکار و ضروریه ..



آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست که جبران همه نداشتن هاست


آنچه با سخاوت بدهی، به تو باز خواهد گشت!
خوشبختی را به دیگران هدیه کن تا خودت نیز از آن بهره مند گردی!

پروردگار! مقام مرا در میان مردم بالا مبر مگر آن که به همان اندازه ، مقامم را نزد خودم پایین آور .

صحیفه سجادیه دعای مکارم الاخلاق




اگر زخمی در بدن داشته باشیم ، مگسها آن را پیدا می کنند! حال غمها و ناراحتیها بمانند زخمی هستند در بدن ، پس بکوشیم آنها را از خود دور کنیم..






برف از آسمون خسته میشه

بهار بهونست
برگ از درخت خسته میشه
پائیز بهونست
دلم برات تنگ میشه
یه comment بهونست


توانگر کسی است که به آنچه خداوند توانا نصیبش کرده خرسند باشد . زیرا شوریده بخت تر و پراکنده خاطرتر از آزمند کسی نیست . بزرگمهر


در بین تمامی مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسیم شده زیرا همه فكر می‌كنند به اندازه كافی عاقلند. (رنه دكارت)


بهترین اشخاص، كسانى هستند كه اگر از آن ها تعریف كردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سكوت كنند."جبران خلیل جبران"


کسی که چند آرزوی درهم ورهم دارد به هیچ کدام از آنها نمی رسد مگر آنکه با ارزشترین آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهایی خویش سازد . . . ارد بزرگ


انسان پر جربزه و قابل وقتی با بحران روبه‌رو می‌شود، به تكیه‌گاه فكر نمی‌كند؛ روش خود را تحمیل می‌كند، مسؤولیتش را می‌پذیرد و نتیجه كار را [پیروزی یا شكست] از آن خود می‌داند. چارلز دوگل


اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید كه تا بحال كسب كرده‌اید .( فاینمن)


یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی. (بایزید بسطامی)


اشتباه نیز جزئی از زندگی است، پس وقت خودت را تلف نکن و خودت را به خاطر اشتباههای گذشته سرزنش نکن. برادلی


اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن . اُرد بزرگ


کسی که می‌خواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد، کتمان کند. (گوته)


دنیای عجیبی است کسی که تو را دوست دارد تو. دوستش نداری و کسی که تو دوستش داری او تو را دوست ندارد وکسی را هم که تو دوستش داری و او نیز تو را دوست دارد به رسم دین و آیین به هم نمیرسید دکتر علی شریعتی


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم . دکتر علی شریعتی


هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید. (گاندی)

خوشبختی به سراغ کسی می‌رود که فرصت اندیشه درباره بدبختی را ندارد.

همواره بین خود و همسرت بازه ای (فاصله ای) را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی . اُرد بزرگ



شناسنامه زندگی

نام:رنج
نام پدر:مشقت
شهرت:اواره
شغل:ولگردی
محل صدور:دنیای فراموش شدگان
شماره شناسنامه:نامعلوم
نام مادر:سلطان غم
نام همسر:گریه
دین:اسلام
محل کار:شرکت نا امیدی
محل سکونت:شهر مکافات
محکومیت:زندگی کردن
جرم:به دنیا امدن
هدف:دنیای اخرت
تاریخ تولد:هزاروسیصدوهیچ
گروه خونی:نفت سیاه
ادرس:خیابان بدبختی
چهارراه تنهایی
کوچه دربدری
بلوک بی نهایت
...
یادمان باشد سر سجاده عشق؛
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی


حكاكي هاي روي ديوار


لطفا به صندلي دست نزنيد٬نشستن مانعي نداره

جملات فلسفی از بزرگان


از این جمله ها شاید زیاد شنیده باشیم ولی...........

کاشکی بهشون عمل کنیم..............

امید وارم دوست داشته باشید.



توانگر کسی است که به آنچه خداوند توانا نصیبش کرده خرسند باشد . زیرا شوریده بخت تر و پراکنده خاطرتر از آزمند کسی نیست . بزرگمهر


در بین تمامی مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسیم شده زیرا همه فكر می‌كنند به اندازه كافی عاقلند.

(رنه دكارت)

بهترین اشخاص، كسانى هستند كه اگر از آن ها تعریف كردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سكوت كنند."جبران خلیل جبران"

کسی که چند آرزوی درهم ورهم دارد به هیچ کدام از آنها نمی رسد مگر آنکه با ارزشترین آنها را انتخاب کند و آن را هدف نهایی خویش سازد . . .

انسان پر جربزه و قابل وقتی با بحران روبه‌رو می‌شود، به تكیه‌گاه فكر نمی‌كند؛ روش خود را تحمیل می‌كند، مسؤولیتش را می‌پذیرد و نتیجه كار را [پیروزی یا شكست] از آن خود می‌داند. چارلز دوگل

اگر همواره مانند گذشته بیندیشید،

همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید كه تا بحال كسب كرده‌اید .

( فاینمن)

یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی.

(بایزید بسطامی)

برادلی : اشتباه نیز جزئی از زندگی است، پس وقت خودت را تلف نکن و خودت را به خاطر اشتباههای گذشته سرزنش نکن.

اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن .

اُرد بزرگ

کسی که می‌خواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد، کتمان کند.

(گوته)

دنیای عجیبی است کسی که تو را دوست دارد تو. دوستش نداری و کسی که تو دوستش داری او تو را دوست ندارد وکسی را هم که تو دوستش داری و او نیز تو را دوست دارد به رسم دین و آیین به هم نمیرسید دکتر علی شریعتی

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

دکتر علی شریعت

هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید. (گاندی)

خوشبختی به سراغ کسی می‌رود که فرصت اندیشه درباره بدبختی را ندارد.

اُرد بزرگ : همواره بین خود و همسرت بازه ای (فاصله ای) را نگاهدار تا به خواری گرفتار نشوی .



برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش ، شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست . . .



ناخدایی که نمیداند مقصدش کجاست ، هر بادی برایش باد مخالف است . . .



از تجربه دیگران استفاده کن قبل از آنکه تجربه دیگران شوی . . .



اگرهمواره همچون گذشته بیندیشید همان چیزی رابدست می آورید که تابحال کسب کرده اید. . .


*******

باطن وسیرت واقعی مردم رادرزمان بدبختیشان می توان شناخت. . .

*******

گناهی که پشیمانی بیاورد ٬ بهتر از عبادتی است که غرور بیاورد . . .

***********

درنگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک ترخواهی شد

*******

از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار . . .

*******

مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است . . .

*******


به تو عادت کرده بودم اي به من نزديک تر از من اي حضورم از تو تازه اي نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگي به شبنم مثل عاشقي به غربت مثل مجروحي به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه هاي من بي تو تجربه کردن مرگه زندگي کردن بي تو من که در گريزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گريه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبريز سکوته خونه از خاطره خالي من پر از ميل زوالم عشق من تو در چه حالي




نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد


دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چو ماه میکشم از پنجره سر افسوس که خورشید شدی وقت غروب اندوه که ماه شدی وقت سحر

يكي در آرزوي ديدن توست،يكي در حسرت بوسيدن توست،ولي من ساده و بي ادعايم ، تمام هستي ام خنديدن توست

ميتوني نگاهم نكني اما نميتوني جلو چشامو بگيري . ميتوني بگي دوستت ندارم اما نميتوني بگي دوستم نداشته باش . ميتوني از پيشم بري اما نميتوني بگي دنبالم نيا . پس نگاهت ميكنم ، دوستت دارم ،تا ابد به دنبالت ميام

زندگي دفتري از خاطرهاست يك نفر در دل شب يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم پس بیایم باهم مهربونتر باشیم

به چه مانند کنم حالت چشمان ترا ؟ به غزلهای نوازشگر حافظ در شب ؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب ؟ به چه مانند کنم؟؟؟

آغاز کسی باش که پایان تو باشد ...|


میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».


اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».


همه‌چی آرومه....


شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

من چه‌قد خوشبختم همه‌چی آرومه

مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس

حالا که خط‌چشم تو نگاهت پیداس!

من چه‌قد خوشبختم زندگی آسونه

زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن

پول خوبی می‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه‌قد خوشبختیم همه‌چی آرومه

چه‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد

هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله

پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست

کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست

روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست

توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم

که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی...

من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

این ترانه‌ی قشنگ(همه‌چی آرومه)

اثری از من نیست، اثر باتومه!


برای استاد


از وجودت ناسپاسی کرده اند

از هنر حق ناشناسی کرده اند

ای صدایت اوج فریاد وطن

ربنایت را سیاسی کرده اند


عشق های امروزی


روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند#

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند#

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند#

گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند#

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند#

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند#

خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد#

عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد#




کوتاه‌ترين داستان عشقي


روزی مردی از یک دختر پرسید: آیا با من ازدواج می‌کنی؟ دختر جواب داد: نه

و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست گوزید


برای خودم...


بگذرد اين روزگار،تــــــــلخ تر از تلخ

بار دگر روزگار چون شـــــــکر آيد




کمک


زن با گریه آمده بود مغازه حاجی. می گفت"حاجی شنیدم توی این بازار دستت به خیره. از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه، با زبون روزه نمی خوام دروغ بگم دیشب سر سفره ی بچه هام یه بربری بود و هفت هشت تا خرما." حاجی کیسه را برداشت و پرش کرد: دو بسته خرما،یک کله قند، یک بطری روغن کوچک و روی همه این ها چهار اسکناس 5هزار تومانی. زن از بازار بیرون زد و به سمت پارکینگ رفت. 206 آلبالویی رنگش منتظرش بود.


سفره


مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه. نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه.

کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه. وسایل سفره افطار را آماده کرد. همه چیز را سر جایش گذاشت.

زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو. نشست سر سفره. دو قاب عکس را آورد. یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه.

محمد رضا مهاجر






ای خدای بزرگ


کمکم کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم،

کمی با کفش های او راه بروم




یاد گرفتم که:


1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند







انیشتین
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید




چقدر سخته روزه داری


و چه سختتر است روزه خواری!!!




سه راه براي پولدار شدن وجود دارد


1. يا بابات برات پول در بياره



راه ديگه اي به نظرتون ميرسه؟




لباس های کثیف!
2. يا باباي مردم رو براي پول دربياري 3. يا بابات دربياد تا پول در بياري

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟







همه دوست دارند که به بهشت بروند, ولی کسی دوست ندارد که بمیرد.



نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو ...


نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خومب زندگیمو...

چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن...

وسط قصه میشه سر به سر من میزارن...

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن


آموخته ام


آموخته ام که …
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید
ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.




یه روز یه ترکه


یه روز یه ترکه به یه فارسه می گه که به یه اصفهانیه بگه که به یه رشتیه بگه که به یه لره بگه که به یه آبادانیه بگه که به یه کرده بگه که به یه مشهدیه بگه که به یه بلوچه بگه که به یه اهوازیه بگه که به یه … بگه که هنوز باید دست در دست هم بدهیم و برای همیشه تبعیضها و اهانتهای قومیتی رو از بین ببریم.


بیمارستان و عشق


از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.» در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.


از گورخری پرسیدم : « تو سفیدی راه راه سیاه داری ، یا اینكه سیاهی راه راه سفید داری ؟«

گورخر به جای جواب دادن پرسید :
تو خوبی فقط عادت‌های بد داری ، یا بدی و چندتا عادت خوب داری ؟
ساكتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌كنی ، یا شیطونی و بعضی وقتها ساكت می‌شی ؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی ، یا ذاتا افسرده‌ای و بعضی روزها خوشحالی ؟
لباس‌هات تمیزن فقط پیرهنت كثیفه ، یا كثیفن و شلوارت تمیزه ؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید ، و بعد رفت!
نتیجه اخلاقی : دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راه‌راه‌هاشون چیزی نمی‌پرسم




دردم از درد دوست نیست

دردم از درد دل نیست
دردم از درد یار نیست
دردم ز درد *عشق*است که وفادار نیست(ع.شینگو)