داستانک
مردي نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد . دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر می خنداندت تا غم از یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم....
راز یک جعبه کفش
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد. در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود. پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم. پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟ پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.
کشيش و اسکيمو
اسکیمو: اگر من چیزی درباره گناهان و خدا ندانم ایا باز هم به جهنم می روم؟ کشیش در پاسخ اسکیمو: نه،اگر ندانی نمی روی. -اسکیمو: پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی.
دزدی ايمان
نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن اذ کاری در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار ملای دعانويس نمود و گفت که من گول آن ملا را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم
بهلول و جنيد بغدادی
آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.... شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم.. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو میخواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی هستی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض کرد آری... سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمیدانی.. پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض کرد آری... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیهالسلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز. بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.
روزي که اميرکبير گريست
در سال 1264 قمري، نخستين برنامه دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد، بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور ميكرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند. روز بيست و هشتم ماه ربيعالاول به امير اطلاع دادند كه در همه شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن، تنها 330 نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پارهدوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم، جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم . ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند. امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اينقدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند
شانس!
مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زن و شوهري كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد نكته اخلاقي: وقتي شانس در خانه شما را ميزند .... از آن استفاده كنيد
ايرانی ميليونر
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته . کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد. خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم" و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟ ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم.
مهندس و برنامه نويس
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوایى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند. برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!
تصادف
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه
بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن. وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه: - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …! مرد با هیجان پاسخ میگه: - اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه ! بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه : - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم ! و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده . مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن . زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد. مرد می گه شما نمی نوشید؟! زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه : - نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!
پاتوق
سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود ... خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی کنم
غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد ، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی
گریه اش را بگیرم به او یک آدامس دادم ... از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می آمد ...
چند روز پیش پس از سالها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم ، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم
که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد : آقا هنوز آدامس داری ؟!
آن طرف خیابان
پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می کرد. وسط حرف هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد. پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟ موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.
حسرت
اول برج است . به خانه می روم با جعبه شیرینی در دست .
چشم هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای
خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم :این هم شد شیرینی ؟
... چشمان پدرم خیس شد .
با هم
یک روز کامل با هم بودیم و خوش گذشت،اما نمی دانستیم این یک روز ، آخرین روزیست که با هم
هستیم .
اگر به سرمان نمی زد که آن روز را با هم باشیم ... امروز بی هم نبودیم .
داستانک نیست ... واقعیست !!!
یک معلم آمریکائی در روزنامه Huffing Post می نویسد: اخیراً یکی از شاگردان مدرسه در مقابل ناظم
مدرسه که همه شاگردان از او شدیداً حساب می برند ایستاد، کاری که تقریباً هرگز سابقه نداشت.
وقتی این شاگرد درخواستش برای آنچه که می خواست پذیرفته نشد، یکی دیگر از شاگردها گفت بیائید
باهاش ایرانی بشیم. منظور او سازمان دادن اعتراض بود علیه ناظمی که حرف حساب به گوشش نمی
رفته.او می نویسد از آن به بعد این شاگردان از کلمه ایران به عنوان یک فعل برای هر تغییری که خواستار
آن هستند استفاده می کنند و ایران از حالت اسم به فعل تغییر پیدا کرده است و در این فرهنگ عامیانه
فعل ایران یعنی در مقابل قدرت حاکم ایستادن. این معلم می گوید در حالیکه من کمتر توانسته ام
توجه شاگرد مدرسه ها را به آنچه در دنیا می گذرد جلب کنم، این برداشت و رویکرد آنها از نام ایران
برایم در حکم جایزه بزرگی است.او می گوید حتی آن شاگرد مدرسه هائی که کمترین میزان آگاهی از
اخبار دنیا دارند از واژه ایرانیان به جای «تهور و شجاعت» در جملاتشان استفاده می کنند
گروه ایکس
می گفت آدمهای گروه ایکس همه دروغ گو و آدمهای بی خودی اند ... اصلا نباید باهاشون ارتباط داشت و
کلاً خیلی خطرناکند ... هرجا می رفت ازشون بد می گفت
گذشت و گذشت تا یکی از این افراد با هر ترفندی که بود وارد زندگی آنها شد و با فرزندش وصلت
کرد ...شروع کرد به افشا گری از این و آن در فامیل برای او ... فامیل به هم ریخت بهش گفتند به گروه
ایکسی ها گوش نده همین جوری اند دروغ می گند ...
و او که خانواده خود را حق و بقیه را باطل می دید جواب داد :
" یک گروه ایکسی هیچوقت دروغ نمی گه !!! "
پسر
از اینکه پسر دار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسره که نام خاندانش را زنده نگه می دارد
سال ها بعد زمانی که در گذشت ، پسر بلافاصله نام خانوادگی اش را تغییر داد.
جایزه
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .
دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .
درد و دل
مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟
چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !
خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت .
داستان عاشقانه
نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سر خم کرده داشت میپژمرد. طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها. گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گند زدم بهش. گلبرگهاش کنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صداش از پشت سر آمد. صدای تند قدمهاش و صِدای نفس نفسهاش هم. برنگشتم به روش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صدام میکرد. آنطرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بهش بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم. تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهرو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود و راننده اش هم داشت تو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود رو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمت جوی کنارِ خیابان. ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم. مبهوت. گیج. منگ. هاج و واج نگاش کردم. توو دست چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت رو آستین مانتوش که بالا شده، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را دیدم چهار و چهل و پنج دقیقه! گیج درب و داغان نگا ساعت رانندهی بخت برگشته کردم. عدل چهار و پنج دقیقه بود!!
کودکی که در تاریکی شب متولد شد
آسمان روستای «ماخان» شهر مرو ، شهاب باران بود مردم حیرت زده به آسمان می نگریستند در سیاهی شب شعله های آتشین آسمان را پاره پاره می ساختند . ریش سفیدان در دفتر روزگار سپری شده خویش چنین حالتی را به یاد نداشتند به گیو پیر ( خان و ریش سفید روستا ) خبر دادند فرزندی بدنیا آمده بی مانند . گیو به آن خانه در آمد و بازوی کودک را دید که سه نگار مادری داشت یکی به شکل ستاره و دیگر دو حلال ماه . رویش را به آسمان نموده و خداوند را سپاس گفت که چنین کودکی در آن شب زیبا در آن روستا پا به جهان نهاده است گیو پیر با چشمان پر اشک به پدر کودک گفت این شکوفه زیبا دستگاه جور تازیان را به دو نیم نموده و با لشکری سیاه همچون شب قیرگون امشب آسمان تیره ایران را همانند این شهاب سنگ ها روشن خواهد نمود . نام آن کودک ابومسلم خراسانی بود . ارد بزرگ متفکر برجسته کشورمان می گوید : در تاریک ترین شب های ستم ، روشن ترین ستاره ها زاده می شوند .
ابومسلم خراسانی دودمان ستمگر بنی امیه را از اریکه قدرت به زیر کشید . عظمت کار ابومسلم خراسانی را وقتی بهتر خواهیم فهمید که بدانیم هم او دستور داد صد هزار تن و بقولی دیگر ششصد هزار تن از تازیان بنی امیه گردن زده شوند . و بدین وسیله انتقام ملت ایران را از دستگاه ظلم آنان گرفت
فقط سه قدم مانده!!!
عشق او رفته بود.
از شدت نا امیدی خود را از پل(( گلدن گیت)) پرت کرد.
از قضا چند متر دورتر دختری به قصد خود کشی شیرجه زدو مرد او را دید
دوتایی وسط آسمان همدیگر را دیدندو تبسمی تحویل هم دادند.
بعد خندیدند و سپس چشم در چشم هم دوختند و خیره هم شدند و
در همان لحظه کیمیای و جودشان جرقه ای زد .
و طمع عشق را چشیدند که طمع یک عشق واقعی بود
فهمیدند که پس از سالها گم شده خود را پیدا کردند
اما افسوس که فقط سه پا با سطح آب فاصله داشتند
ایمان واقعی
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید، مسخره می کرد.
شبی از شب های تابستان مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ های آن خاموش بودند؛ ولی آن شب مهتاب در نیمه آسمان بود و نور آن از پنجره استخر به درون آن می تابید و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
در همین هنگام، ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
استاد زرنگ و 4 دانشجو!!!
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و
از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»…..استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند….آنها به اولین مسأله نگاه کردند که ۵ نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند…..سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: ” کدام لاستیک پنچر شده بود ؟”
عزاداری
با عجله از خانه بیرون می رود . دوساعتی مانده به امدن خانواده یکی از اقوامش و فرصتی است تا در مراسم ختم سومین روز فوت برادر صاحبخانه اش شرکت کند
با سبد گل سفیدی وارد مسجد می شود و از دیدن تنها ۶ زن عزادار یکه می خورد
از لابلای صحبتهای زن صاحبخانه اش می فهمد متوفی 52 ساله را عفونت ریه از پا دراورده است . پدر و مادرش را سالها پیش از دست داده بوده و همسر و فرزندی هم نداشته است .
به ذهنش خطور می کند که لابد تمام داراییش به خانواده تنها برادرش یعنی صاحبخانه اش
می رسد اما روحانی مرثیه خوان مسجد در خاتمه نوحه اش اعلام می کند که متوفی
تمام املاک و دارایی خود را به امور خیریه و مرکز نگهداری ایتام و معلولین بخشیده است .
با شنیدن این حرف نگاهی به عکس متوفی می اندازد و لبخندی میزند و زیر لب می گوید
چه کار زیبایی حتما امرزیده می شود.
غروب ان روز موقع بدرقه مهمانهایش در پارکینگ اپارتمان , پسر 27 ساله صاحبخانه را در حالی می بیند که پلیور قرمز رنگی پوشیده است .....
مــــادر
من حرف می زنم , یکریز وبی وقفه
از همه کس و همه جا در تهران ....
او سرش پایین است و گاهی نفسهای عمیقی می کشد
من که سکوت می کنم
چشمان خیس هر دویمان در هم گره می خورد
لبهای خشک و لرزانش از هم فاصله می گیرند:
اگر پدرت زنده بود حالا از مغازه برگشته و ان گوشه ایستاده و نماز می خواند ...
با لرزشی در صدایم می گویم : مامان باید قبول کنی که مرگ یک حقیقت است و بابای ما , همسر تو رفته , تا همیشه .
دستهایش خیسی پهنای صورتش را می پوشاند و می گوید اما نه با مرگ اینچنینی , نه با تصادف !....
به حیاط می روم و بلند گریه می کنم مثل مادرم در اتاق .
چهلم پدر که می شود موهای مادر همه سفید شده اند بی یک تار سیاه ....
و صورتش انقدر چروک و تکیده شده که نمی توان بوضوح ان چشمهای زیبا و آبی همیشگی اش را دید ....
پنج ماه بعد از فوت پدر در یک خواب یک ساعته و در بعد از ظهری بهاری نزد پدر می رود .. تا همیشه ....
حالا سومین سالی است که روز مادر و پدر هدیه ای ندارم جز فرستادن فاتحه ای برای روح پاکشان و دادن خیرات .
روحشان شاد ...
واحــــد ۲۹
پاسی از شب گذشته است و صدای خنده و شادی میهمانان همسایه ای در یکی از
طبقات, نوای فالش و زنگواره ء ساز یک ویولونیست تازه کار , زوزه های سوپرانوی توله سگ واحد 12 , صدای گزارشگر فوتبالی از تلویزیون همسایه ای در طبقه فوقانی و دیگر همهمه ها و سروصداهای گاه و بی گاه همسایه های یک مجتمع 58 واحدی که یک سال و اندی است ساکن واحد 28 ان شده ام , وادارم می کند گوشهایم را مابین بالش و دست چپم قرار دهم تا بلکه پیش از رفتن حمیده خانم زن اقای داوری از منزلش چند ساعتی هرچند کوتاه خواب شبانه ای را مزه مزه کنم . این خانواده سه نفره درست یک ماه بعد از امدن من مالک واحد 29شده اند . حمیده خانم زنی ریز نقش , بسیار ارام و با چهره ای دوست داشتنی است که برای رفتن به محل کارش وبردن نگار دخترک سبزه و بانمکِ ۸ ماهه اش به مهد کودک ناچار است از ساعت 6 صبح خانه را ترک کند
اینکه خودش و همسرش چه شغلی داشته و کجا کار می کنند هیچ نمی دانم .
در واقع جز سلام و علیک کوتاهی که گاهی در اسانسور و یا راهرو و پارکینگ بینمان
ردو بدل شده است حرفی نزده ایم و این اطلاعات اندک را هم از زن سرایدارمان
که اسمش را گذاشته ام فکس نیوز شنیده ام . در طول اینمدت از پشت دیوارهای کاغذین اپارتمانم جز صدای گفتگوی ساده و معمولی و اندک این زوج با همدیگر و صدای پرمهر و عاشقانه و مادرانه این زن پرتلاش با فرزندش و هرازگاهی گریه های کوتاه و ظریف نگار چیزی نشنیده ام و به این نتیجه رسیده ام که چه خانواده ارام و خوشبختی هستند . راستش فکر کردن به حال و هوای زندگی انها گاهی وسوسه ازدواج و مادر شدن را در من بیدار می کند و گاهی هم حسی مملو از غبطه ای دردناک و بغضی سنگین و طولانی گلویم را می فشارد.
کابوس عجیب و غریبی بخش دوم خواب ناارام صبح اردیبهشتی ام را که از 6 صبح به بعد اغاز شده بود خاتمه می دهد . کابوسی که بعد از بیداری نمی توانم صحنه کوتاهی از ان را بیاد بیاورم .
نیم خیز شده و روی تخت می نشینم و با تنگ کردن مردمک چشمهایم به سختی عقربه های ساعت کوچک روی میز تحریرم را می خوانم . انگار یک ساعتی مانده تا 9 و روانه شدنم به محل کار . بزاق گس دهانم را که قورت می دهم صدای نفس نفس زدن های بلند امیخته با دردی را از پشت دیوار خانه اقای داوری می شنوم . کنجکاوانه به سمت دیوار نزدیک شده و گوشم را به ان می چسبانم . صداها تنها بم و مردانه است و همراه با درد و لذتی که حاکی از یک معاشقه صبحگاهی دارد . تلخ خندی می زنم . افکار جورواجورِ ابلیسانه ای در لابلای شیارهای مغزم وول می خورند .
بلافاصله از دیوار فاصله می گیرم و با سرزنشی درونی تن کوفته و خواب الودم را زیر
دوش آب گرمی می گیرم و طبق برنامه روزانه ام بعد از چند دقیقه ای نرمش ,
خوردن صبحانه ای سبک همراه با گوش کردن به یک موزیک بی کلام و لباس پوشیدن, کفشهای اسپرتم را برداشته و سکوت راهرو طبقه چهارم را با
باز کردن ارام در اپارتمانم , می شکنم . در همان حال که مشغول بستن بند کفشهایم هستم در واحد 29 هم باز شده و دوجفت پای مردانه بیرون می ایند .
در جواب سلام اقای داوری و مرد همراهش تنها سرم را بالا می برم و با
چشمهایی از حدقه بیرون زده و دهانی باز به دستهای درهم گره خورده شان
زل می زنم .
دیدار
پرده ها را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم .
هوای خنک و لطیف صبحگاه بهاری حریصانه هجوم می آورد و روی
گونه هایم می نشیند
ریه هایم انگار جان تازه ای می گیرند.
ساعت شماطه روی دیوار را نگاه می کنم
چند دقیقه از هشت گذشته.
حالا دیگر باید کرکره مغازه اش را بالا زده باشد .
دیدار دوباره ام با او یعنی موافقت با پیشنهادش .
صدای تپش قلبم را می شنوم .
حس و حالم مشابه روزهای اول دیدار با همسر مرحومم است .
تا برگشتن دختر و دامادم از سر کار چند ساعتی فرصت دارم .
مانتو و روسری ام را می پوشم و دستگیره در را می چرخانم
اما باز نمی شود .
در را از پشت قفل کرده و رفته اند ! ....
پشت دیوار
برای سومین بار گمش کرده ام. همه جای خانه را گشته ام , زیر و روی تختمان . لابلای لحاف و تشکهای توی کمد , صفحه به صفحه کتابها . کمد لباسها . کشو های میز کامپیوتر و میز آرایشم , حتی کابینتهای آشپزخانه را . انباری و ... جایی نمانده که نگشته باشم اما نیست و این یعنی بیرون از خانه گم کرده ام . اما کجا و کی نمی دانم. اخرین بار که از خانه بیرون رفته بودم 3 روز پیش بود. برای گرفتن سیم کارت. موقع برگشتن از دفتر امور مشترکین کیف پاپکوی مدارکم روی پاگرد پله های طبقه اول افتاد و با کمک مرد جوانی محتوای مدارک پخش و پلا شده روی پله ها رو جمع کردیم . چهره اش را اصلا بیاد نمی اورم حتی حدود تقرییبی سن اش را .سرش پایین بود از ان دسته ادمهایی بود که انگار شرم در نگاه به نگاه شدن با جنس مخالف دارند . فقط سیاهی موهای صاف و کوتاهش را که از زیر کلاه پارچه ای ابی رنگش پیدا بود بیاد دارم . دوندگیهای مجدد و خواهش و تمنا و طعنه های این و ان از رئیس ثبت و احوال گرفته تا دوست و اشنا برای گرفتن یک جلد قرمز شناسنامه از یک طرف و چطور گفتن این موضوع به رامین از طرف دیگر کلافه و عصبی ام کرده است . انهم در این موقعیت که شناسنامه ام را سه شنبه یعنی فردا برای انجام کاری لازم دارد .دیشب که روی کاناپه و روبروی تلویزیون دراز کشیده بود و روزنامه می خواند گفت . جرات پرسیدن اینکه چرا و چه کاری دارد نداشتم .تازگیها افکار منفی تازه جوانه زده ام را هی در نطفه خفه می کنم . رامینِ این روزها, مثل همیشه نیست . یکی دوهفته است که کمتر حرف می زند . خسته تر از قبل به خانه می اید . حتی مثل سابق ماجراهای پشت دیوار اتاق خوابمان را با نگاه و حرکات صورتش دنبال نمی کند و واکنشی نشان نمی دهد و حتی کلمه ای حرف نمی زند . همین دیروز وقتی گفتم رامین نمی دانم چکار کرده بود که دوباره صدای داد و فریاد مادرش بلند شد . پشت سرهم می گفت : مگه نگفتم نکن ؟ هان ؟ نگفتم ؟ می فهمی یا نه ؟ ...
بچه بیچاره ... از صدای گریه کردنها واواهای گهگاهش فکر می کنم 7 یا 8 ماهه باشد . در طول روز هربار که بیدار می شود یا فریادهای مادرش را می شنود یا پدرش . پدری که برای ساکت کردن صدای گریه فرزندش فحش های رکیک و نعره های گوش خراشی می زند . ساعت 10 صبح ان روز می گفت بچه صدایت رو ببُر وگرنه میام گردنت را خرد می کنم .عجیب است این خانه یا در سکوت مطلق است یا لبریز از فریادهای ازار دهنده و نگران کننده . مکالمه دونفره شان هم اغلب با داد و فریاد و صدای شکستن چیزی همراه است ...خدایا چه بنده هایی داری یکی از داشتن بچه در عذاب است و دیگری از نداشتنش ....حرفهایم که به انتها رسید خمیازه ای کشید و روزنامه را روی میز گذاشت . تلویزیون را خاموش کرد . دستی به موهای جوگندمیش کشید و بی حرف و نگاهی رفت که بخوابد ....
5 ساعتی است که پشت فرمان نشسته ام و خیابان ها را کیلومتر می زنم . کمردرد وزانو درد امانم را بریده ولی جرات رفتن به خانه را ندارم . نمیدانم حالا به خانه امده و یادداشتم را خوانده یا نه ؟ تلفن همراهم را هم خاموش کرده ام . دلشوره ام لحظه به لحظه بزرگتر می شود. گاهی یادم می رود و گوشه لبم را که از امروز صبح تب خال بزرگی روی ان نشسته می گزم و تیر درد وحشتناکی تمام وجودم را به لرزه در می اورد .
ساعت 8 شب است که پشت در می رسم . چراغهای واحد ما خاموش است . وارد اسانسور که می شوم از دیدن صورت رنگ پریده , چشمهای گود افتاده .دو خط عمیق گوشه های لبم با ان زخم بزرگ تبخال موهای اشفته ای که از زیر روسری بیرون زده و سرو وضع نامرتبم وحشت می کنم . با خودم می گویم قیافه ادمیزاد را که ندارم چه برسد به یک زن انهم زن دلربای سابق رامین ! 10 سال هم در حسرت پدر شدن مانده است . خب حق دارد که هوای هوو اوردن یا طلاق گرفتن به سرش بزند....
اهسته کلید را در قفل در می چرخانم صدای غژ مانند در سکوت خانه را می شکند. کلید برق را روشن می کنم و صدایش می زنم . اما جوابی نمی شنوم . از یادداشتم که روی مانیتور کامپیوترش چسبانده بودم خبری نیست در عوض یادداشتی با خط سبز و پاکتی از ازمایشگاه روی میز ارایش خودنمایی می کند:
رعـنــــــا جانم سلام
صبر ده ساله ما ثمره داد انهم نه یکی که 2 تا .
فرزند خودمان تقریبا تا ۹ماه و فرزند خوانده مان تا یکهفته دیگر می ایند.
مادرت مهمانی شام داده زود بیا .
راستی شناسنامه ات را من برداشته بودم ...
خــــــــــــــاطره
در تمام مدتی که موهایش را شانه می کنم چشمهایش بسته است و
قفسه سینه اش آرام بالا و پایین می رود . حتی یک لحظه هم تصویرچشمهای
آبی اش در اینه نمی افتد .
همان عادت گذشته را دارد .از سه سالگی اش تا حالا . انگار همراه 12ساله
شخصیتش شده .
صدای کودکانه و لطیفش مثل صدای بچه گربه ای بی پناه و درمانده سکوت اتاق را
می شکند : مامان می شه یه هفته پیشت بمونم ..
گلویم را صاف می کنم ولی نمی دانم چطور به او بگویم پدر و مادربزرگش این اجازه
را به او نمی دهند . از طرفی منهم با حال و روز امروزیش نمی توانم همسرم را
راضی کنم چرا که پسرش هم مثل خاطره ، دوران پیچیده بلوغ را پیش رو دارد .
حالا پلکهایش کمی از هم فاصله گرفته اند و می دانم از تغییر حالتِ صورت و
من و من های بریده بریده ام جوابم را گرفته است . گردنش را پیچ و تابی می دهد سرش را پایین انداخته و موهایش را از شانه دور می کند .
طرز لباس پوشیدن و ارایشش همه را نگران کرده . مینا نامزد همسر سابقم فکر
می کند نصیحتهای مادرانه من تاثیر مثبتی خواهد گذاشت .
ولی خاطره شرط سنگینی را می گذارد . زندگی کردن همیشگی با ما بعد
از ازدواج رسمی پدرش با مینا !
از شنیدن جواب منفی ام ، چشمهای بارانی هردویمان در اینه بهم گره می خورند .
خواستگار
آشوب بود دلش . از صبح تا حالا که ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته بود...
تردید ودلهره با شادی و غرور ِسربی رنگی انگار مدام روی هم بالا و پایین دلش می
لغزیدند...
کت و شلوار سبزی پوشیده بود درست رنگ چشمهایش .
رفت روبروی اینه تمام قد کنار در وسرتاپای دختر30 ساله انطرف اینه را نگاه کرد .
لبهایش را چند بار باز و بسته کرد که مبادا لبخندش مصنوعی شده و چهره اش را جذاب
نشان ندهد . بعد دست راستش را برای گرفتن دست مادر مرد جلو برد و یکهو عقب
کشید. فکر کرد , باید انگشت شستش را جوری لابلای دستمال کاغذی پنهان کند تا کم
تحرکی اش نمایان نباشد .امتداد نگاهش که سُر خورد پایین , درست روی نوک کفشهای
سیاهش , کمربندش را کمی شل کرد تا میله های فلزی دو طرف کفش
طبی اش از زیر پاچه راست شلوارش برق نزند.
جیغ زنگ در که پیچید توی گوشهایش ,حس کرد قلبش هم فریاد بلندی کشید ...
خانم مشکات مادر62 ساله مرد که 20 سال جوانتر از سنش را نشان می داد روبرویش
نشسته بود و از لحظه ورودش تا موقع رفتن ، نیم ساعت تمام فقط به او زل زده بود .
بی هیچ حرفی ...
احتمال می داد اگر هم تنها و بدون خانم طاعتی ، همسر همکارش امده بود ، لابد بعد از
انداختن دسته گل روی میز نه میان دستانش که از دلشوره یخ کرده بودند ، فاصله ای
کوتاهتر بین سلام و خداحافظی می داد , نه نیم ساعت !
چند بار به جوابهایی که داده بود فکر کرد ... خانم طاعتی تند و تند و پشت سر هم در مورد کارش پرسیده بود ... از دانشگاه ... کُرسی استادی .... کلاس و شاگردهایش ...
و چنان با صدای گرم و پراشتیاقی سوال بارانش کرده بود که مجالی برای گرفتن
جواب چند سوالِ نقش بسته در ذهنش نمانده بود : مهندس ، پسر37 ساله خانم مشکات چطور با لرزش گاه بگاه دستها و لنگیدن پای چپش کنار امده است ؟
چند سال است به آمریکا سفر کرده ؟ کارشناسیِ ارشدش در رشته مکانیک است
یا صنایع ؟ .... و اصلا عکسش ؟ ..
چرا نشان نداده بودند ؟!!!
یک ماه بعد از ماجرای آن روزتلخ که به سختی توانسته بود حرکات
و رفتار مملو از تحقیر خانم مشکات را در خاطرش کم رنگ کند ،
اقای طاعتی لابلای سوالی اتفاقی از معلولیت پای راستش پرسید .
جوابش را که داد با تاسف شنید به خیال انها یعنی خانم مشکات ، پایش مصنوعی
بوده نه فلج ! ... دختر در حالیکه به دانه های درشت و پنبه ای برف پشت پنجره چشم دوخته بود سکوت سفیدش را شکست و آتش خواهش آکنده از هیجان همکارش را برای دیدار و خواستگاری دوباره با خونسردی و آرامش و با نگاه عمیقِِ سبزش و
همان لبخندی که یکماه پیش تمرین کرده بود ، خاموش کرد .
آغوش
بیشتر ازیک ماه و نیم بود که هی دفترم را باز می کردم ولی نمی توانستم قلم و
کاغذ رابه جان هم بیاندازم ....
من که همیشه با تو رو راست بوده ام برای همین نمی توانم دروغ بگویم که بچه هایم
وقتی فهمیدند زمینی را که دو سال پیش خریده بودی, بنامشان کرده ای خوشحال شدند !
دیروز رفتیم آنجا را دیدند . دلم می خواست تبسمی یا حتی کلمه ای از احساسشان ,
حالا خوب یا بد به زبان بیاورند ولی هر چهارتایشان بی هیچ حرفی ، ساکت و ارام نگاهم
کردند....
مهم نیست که دیگران از خواهرها و اقوامم گرفته تا همسایه ها حتی در باره تو چه فکر
می کردند و می گفتند : "باید از بچه هایت حلالیت بخواهد .....
تاوان گناهانش را می دهد و .... " حرفهای که تکرارش می دانم روحت را ازار می دهد
حتی حالا هم مهم نیست که چه چیزها که نمی شنوم ...
می دانی هیچکدامشان تورا مثل من نمی شناخته و دوست نداشتند. از همان روزی که
شرط کردی بدون بچه هایم حتی بدون چهارمی , آخرین بچه از همسر اولم که سر زا
رفت و آنموقع فقط ۲ ساله بود , با من و همسرم باشی ، کینه تو را به دل گرفتند و ....
تا همان روزهایی که شیمی درمانی ات شروع شد و بعد از چند هفته افتادی
روی ویلچر و چند ماهی هم روی تخت بیمارستان .... دشمنی شان با تو ادامه داشت . از رفتارشان گرفته تا طعنه ها و نیش و کنایه هایشان با تو ، دلم را آزار می داد ولی
تو چیزی نمی گفتی و من خوب می فهمیدم که عادت کرده ای به دیدن و شنیدن آن حرکات و حرفها .... و آن سکوتء سفید همیشگی و قشنگت , بدون گلایه و شکایت ,
هر روز بیشتر تو را به من نزدیکتر می کرد.
راستی پنجشنبه گذشته مراسم چهلمت بخوبی و انطور که دوست داشتی و بازهم در
همان مسجدی که می خواستی مثل شب سوم و هفتمت برگزار شد . حتما خودت هم
دیدی که بازهم نوک پیکان نگاهها و حرفهای پرگلایه و تند و تیز و تلخ مادر و خواهرهایت تا کجا قلب زخمی و رنجورم را نشانه رفته بود !... از انتخاب مکان مراسم گرفته تا نوع غذا و کیفیت خیرات بگیر تا .... چگونگی تربیت تنها یادگارت , مهدیس ، بدون حضور تو !....
اینروزها دلم میخواهد دخترمان روز به روز بیشتر شبیه تو شود ....
راستش روزهای اول رفتنت ، فکر می کردم با اینکه ۸ ساله است ولی انگار نبودنت را زیاد حس نمی کند . دیشب اما قبل از خواب چند دقیقه ای آمد کنار من و درجای خالی تو دراز کشید , ساکت و بیصدا و با آن چشمهای گربه ای اش که از تو به ارث برده و چند روزیست زیرشان گود افتاده نگاهم کرد و بعد با اشتیاق بازوهایش را دور گردنم انداخته ، بغلم کرد و با صدای لرزانی توی گوشم گفت :
" خونه چقدر بدون مامان سرد شده ... " !
پنجـــــــــــــره
روبروی پنجره اتاق من یک دیوار سیمانی , پنجره ای را احاطه کرده که پرده نارنجی خوش رنگی پشت شیشه دودی اش آویزان است . طی این۶ سالی که من گوشه این اتاق افتاده ام تنها چند روز مانده به نوروز هرسال دو لنگه پنجره از هم بازشده است .
مادرم می گوید انجا اتاق خواب سرهنگ کاظمی است . مرد 70 ساله ای که 2 سال
قبل از تصادف من به خانه روبرویی مان اسباب کشی کرد .
خانه بعد از مرگ اوستا کریم نقاش 4 سالی متروکه مانده بود . بعد انگار ورثه اش چند هفته ای به ایران امدند و آن را به سرهنگ فروختند .
هنوز که هنوز است کسی نمی داند سروکله سرهنگ از کجا پیدا شده ؟!
زن و فرزندی داشته ؟ دارد ؟ یا اصلا ندارد . مادرم عصبانی می شود وقتی می گویم اصلا از کجا معلوم سرهنگ بوده ؟...کسی مگر کارت شناسایی اش را دیده ؟ ... به قیافه و هیکلش نمی آید !
فکر میکنم این حساسیتش3 ساله شده . یعنی درست از وقتی که آش نذری برایش برده است . نذر کرده است برای بهبودی من و پیدا شدن دختری که عاشق زندگی کردن با مرد افلیج و بخت برگشته ای مثل من باشد ! ....
مردی که از صبح تا شب کارش زل زدن به دیوار روبرو و پنجره بسته اش و یا خواندن
کتابهای جورواجور قصه / علمی / فکاهی / تاریخی و مجله های جدید و تاریخ گذشته ای است که حبیب می آورد . دوست دوران دانشگاهم . تنها کسی که طی این چند سال بعد از تصادف ارتباطم را با او قطع نکرده ا م .
چند ساعتی هم گوش کردن به رادیو و تماشای تلویزیون و بیشتر از همه پرسه زدن
در اینترنت که این آخری اگر نبود فکر می کنم تابحال از تکراری شدن تهوع آور کارهای روزانه ام خودکشی را امتحان کرده بودم .
تا یادم نرفته بگویم اوایل چت کردنهایم دخترهای زیادی شیفته عکسی می شدند که حبیب از من گرفته بود . با تی شرت مشکی چسبان / شلوارسربازی / عینک دودی
و یک کوله پشتی قرمز رنگ ایستاده روی توچال. یعنی اخرین یادگاری از سرپا بودنم که درست دو روز بعد از پایان امتحانات دوره بالینی در سال پنجم پزشکی گرفته شده بود ...
بقول حبیب ظاهرا با ان عکس خیلی اغواکننده بنظر می رسم . یکی دوسال اول حرفی در رابطه با وضعیت فیزیکیم به زبان نمی آوردم بمحض اینکه قرار ملاقات می گذاشتیم , حقیقت نگفته را بزبان می آوردم آنوقت بود که خواندن جمله ها یا شنیدن
تن صدا و حتی دیدن چهره متعجب و وارفته دخترها از صفحه مانیتور واقعا دیدنی بود ...
البته حال و روز خود من تماشایی تر ازآنها بود ! ...
بغض سنگین سیاهی گلویم را فشار می داد و پوزخند موذیانه ای هم لبهایم را کج و
معوج می کرد و دست آخر ارتباط را قطع می کردم و بعد حذفشان از لیست دوستانم
و درنهایت صورتم را روی بالش می گذاشتم تا صدای هق هق گریه هایم به گوش مادرم نرسد ...
حالا دیگر یک سالی است که میانه ای با چت کردن ندارم و فکر می کنم اگر خدا دوست
داشته باشد بالاخره یکی از فرشته هایش را می فرستد و هیچوقت تنها و بی کسم نمیگذارد... حالا حتی دیگر دلتنگ راه رفتن یا صعود به قله ها هم نیستم . بقول حبیب شاید بنظر برسد دنیای فیزیکیم کوچکترشده ولی در عوض دنیای ذهنی ام با این همه کتاب خوری حریصانه و مطالعه , وسیعتر شده است ! ....
نمی دانم چرا یکی دو روز است جمله ای مدام ذهنم را بدجوری قلقلک می دهد : " در
پیوند , مسرور و در تنهایی , آگاه باش " هر دو همچون دو بال یک پرنده اند یار و مددکار
هم ! " نمی دانم منظور" اوشو" نویسنده آن یعنی که هر دوبال را باید داشته باشی
تا معنای پرنده بودنت کامل شود ؟ یا نه شاید منظورش این است که بدون پیوند به آگاهی می توانی برسی ولی به شادمانی هرگز ! ....
فکر می کنم سوژه مناسبی باشد تا با حبیب در موردش بحث کنیم .
آخر هفته ها که مطبش تعطیل است , سری هم به من می زند و یکی دوساعتی در مورد خوانده هایم بحث می کنیم . واقعــاً خنده ام می گیرد از دیدن صورت عصبانی اش , موقع عقب نشینی بخصوص وقتی انگشتهای دست چپم را که حرکتی و حسی دارند محکم فشار می دهد و با قیافه ای جدی می گوید: آخه کله شق برای یکبار هم که شده بیا بیرون بین آدمها ! ...... چنان می گوید آدمها که انگار همه مشتاقانه منتظر دیدن من ایستاده اند !!! و من نمی دانم چرا هر باربعد از شکستش در مباحثه هایمان پشت این جمله سنگر می گیرد ؟ !!
من فقط چشمهایم را می بندم و سکوت می کنم و خودش می فهمد که بازهم زیاده روی کرده و دیگر باید تنهایم بگذارد ....
نیم ساعت دیگر یعنی درست موقع اذان مغرب فصل دوم زندگی ۶ ساله ام بپایان می
رسد . درست است وارد هفتمین سال می شوم همان سنی که بچه ها به مدرسه می
روند. با تغییری و تحولی جدید . فکر می کنم دیگر وقتش رسیده تا من هم برنامه تازه ای
برای خودم بنویسم .
مثل مادرم که با ۶۰ سال سن سرشار از احساس تازه گی و طراوت است و همین امروز صبح قاعده چند ساله خانه سرهنگ کاظمی را شکست تا شیشه های پنجره روبروی اتاق من و پرده های نارنجی رنگش تمیزشده و برق بزنند و اتاقش هوایی
تازه بخورد ....
تفاوت
می گوید انگار صاعقه ای زده و تمام مولکولهایم اول رعشه و حالا رقصی ابدی گرفته اند .
غذا خوردنم ..نگاه ...راه رفتن ....پوشیدن ...نقاشی هایم ....اواز گوش کردن و زمزمه های گاهبگاهم ....شوخی ها و خنده هایم ...نوشتنم حتی ...فرق کرده . نکرده ؟
مثل گلدان گلی هستم که چند روز اول امدنش به محیطی تازه برگهایش زرد شده و چند تایی هم می ریزند و بعد دوباره جان می گیرد ....جوانه می زند و به گل می نشیند و...
من اما نمی دانم انقدر زنده خواهم ماند تا فصل گل نشستن و میوه دادنم را ببینم ...
می گوید خواب مادرش را دیده ...خودش را نه وجودش را حس کرده ....امده کنارش پشت او و روی تخت تنهاییش دراز کشیده .... و سنگینی عجیب نشسته بر دست و پایش لذت دیدنش را از او گرفته ....
می گوید اینبار خواب نبود فرق داشت ...بیداری ناهشیاری شاید ....
و میان خنده هایش می گرید که بازهم اخرین جمله نقش بسته روی ذهنش پشت گوشی تلفن تنها ۲ روز پیش از مرگش می پیچد توی گوشهایش ....بلند .... "مادر برایت بمیرد مواظب خودت باش سرما نخوری "...
می گوید صدای گریه های زیر و لطیفش را که پشت گوشی تلفن شنیدم و صدای نفسهای مادرانه خواهرم را که با اشتیاق از نوزاد تازه بدنیا آمده اش برایم می گفت و من انگار می دیدمش بوضوح ....در آغوشش گرفته ...
و حس زلالی را می دیدم که در وجود من هم جاری است اما بی بستر و مقصد ....
می گوید مژدگانی بدنیا امدنش را به هر دویشان دادم ...شمعی را روشن کردم مقابل عکس پدربزرگ و مادربزرگ پسرک کوچولو و دوست داشنی خواهرم...و فاتحه ای خواندم برای آرامش و شادی روحشان .
ساحل و صدف
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله
دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر
میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند
مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد
دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی
آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران
صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب
برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.
نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به
داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."
معنی عشق
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه
ایدز ناگهانی
(آرتور اشی) قهرمان افسانه ای تنیس (ویمبلدون) بر اثر خون آلوده ای که در جریان عمل جراحی در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر بیماری افتاد.او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت می کرد.
یکی از طرفدارانش نوشته بود : چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد؟!!
او در جواب نوشت : در دنیا ۵۰ ملیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند.
۵ ملیون نفر یاد میگیرند چطور تنیس بازی کنند.
۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد میگیرند.
۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند.
۵ هزار نفر سر شناس میشوند.
۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکنند.
۴ نفر به نیمه نهایی میرسند.
۲ نفر به فینال راه می یابند...آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم : خدایا چرا من...!!!!و امروز که از این بیماری رنج میبرم نیز نمیگویم خدایا چرا من...!!!!
ملاقات با خدا
پیرزنی در خواب به خدا گفت:
«خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه من می شوی؟»
ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به آب و جارو کردن خانه
کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد
بود،پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
....
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در
رفت و آن را باز کرد.پشت در پیرمرد فقیری بود. پیر مرد از او
خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فقیر
داد زد و در را بست...نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد.
پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از
او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را
بست و غرغر کنان به خانه برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن
بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد
ولی اینبار نیز زن فقیری پشت در بود. زن فقیر از او کمی پول
خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.
پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد زن فقیر را دور
کرد.شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و با ناراحتی سر
به آسمان بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز
به دیدنم میآیی؟
جواب آمد که من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به
روی من بستی!
شکلات
با یه شکلات شروع شد
.من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم
.من بچه بودم...اونم بچه بود
.سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟
...گفتم: دوست دوست
گفت: تا کجا؟
!گفتم: دوستی که تا نداره
!گفت :تا مرگ
!خندیدم و گفتم: تا نداره
گفت: باشه! تا پس از مرگ
!گفتم: نه! تا نداره
گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم!
دوستی تا نداره !
نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد..
میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید
.گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
.گفتم: باشه. تو بذار
گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟
!گفتم: باشه
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم.
میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ.
میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره!
یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته.
حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته.
حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده...
یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم..
میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد..
عشق حقیقی
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود ..
پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است
آرزوهاي بزرگ ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود... جارو ميخواست يکبار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه ميخواست خودشو ببينه... دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يکبار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه ميخواست معني خودش رو بفهمه...
بازگشت گفت ديگه هرگز بر نميگردم... راه خودش و گرفت و رفت... تا ميتونست دور شد... غافل از اينکه کره زمين گرد بود...
در هي با کله ميخورد به دري که خدا اونو بسته بود. گريه ميکرد، بيتابي ميکرد، دعا ميکرد... اما انگار هيچ فايدهاي نداشت... فکر ميکرد خدا صداي اونو نميشنوه... ناگهان چشمش به در ديگري افتاد که خداوند از روي رحمتش گشوده بود... سالها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهميد...
اتاقک زير شيرواني زيرزمين از اول بهش حسودي ميکرد چون اون خيلي بالاتر بود و حتماً خوشبختتر...غافل از اينکه اتاقک زير شيرواني هم در واقع زيرزميني بيش نبود
تقدير در زندگيش بينهايت زحمت کشيده بود و بينهايت هم پيشرفت کرده بود... اما هنوز ناراضي بود... حق هم داشت... تقدير، سرنوشت او را از منفي بينهايت کليد زده بود...
آفتابگردان آفتابگردان هرگز راز اين معما را نفهميد... که چرا رسوايي اين عشق بر گردن او افتاد... مگر اين آفتاب نبود که هر روز شرق تا غرب آسمان را ميپيمود تا نور را به او هديه بدهد...
گرما ليوان آبِ يخ از گرما عرق کرده بود و تشنة يک جرعه آب بود...
پاككن مدادپاککن تمام شده بود... نميدانست بايد خوشحال باشد يا ناراحت... خوشحال از پاک کردن اونهمه اشتباه يا ناراحت از زياد بودن آنها...
مداد رنگي قهوهاي پررنگ، قهوهاي کمرنگ، سرمهاي، آبي، سبز پررنگ و سبز کمرنگ، ارغواني، قرمز، نارنجي و زرد همه ميانجيگري کردند تا مداد سياه و سفيد از بيعدالتي غصه نخورند...
تقويم چاپخانه همه تقويمها را مثل هم چاپ کرد ولي تقويم روزهاي هرکس با بقيه فرق داشت...